دكتر الهي قمشهاي
هنگام فرودين كه رساند زما درود بـر مرغزار ديلم و طرف سپيد رود
مرحوم ملك الشعرا بهار، درود فرستاده است بر مرغزار ديلم و طرف سفيدرود
حالا ما اين درود را بر ميگردانيم به اينكه چه مرغزاري براي غزال چشمان ما بهتر از چهرههاي نجيب و عزيز كساني است كه اينجا آمدهاند تا سخني در باره هوّيت ايران بشنوند.
چهره يك انسان بهترين باب «زفيضش خاك آدم گشت گلشن»
باغي قشنگتر از چشم و ابرو و همين نگاهها وهمين دايره صورت آدمي كه پا از اين دايره بيرون ننهد نيست و بنابراين درود به همه عزيزان حاضر و درود به گوهر فرهنگ ايراني كه مانند سپيد رود و بيش از سپيد رود در عالم قرنهاست كه جاريست .
بدين نهد كه حديث تو رفت در عالم نرفت دجله كه آبش بدين روا نيست
بنابراين آغاز ميكنيم با نام حضرت دوست چرا كه از سنتهاي ديرينه ايرانيان اين بوده است كه با نام خدا آغاز ميكردهاند و اين نام كه همان فره ايزدي و همان نور الهي است فقط كلمهاي بر زبان آنان نبوده بلكه شمشيري بوده است كه با او اهريمنان و جادوگران فريب كار را، افرادي چون رستم دو نيم ميكردهاند. در خان چهارم فريبكار جادوگري كه آمد و به صورت زيبايي ظاهر شد رستم نام خدا را كه بر زبان آورد آن طلسم شكست.
نور هست كه تاريكي را در هم ميشكند واز ميان ميبرد. ايرانيان به نور ايمان داشتهاند. البته به نور جوهري نه فقط به نور عرضي. نور عرضي خورشيد است و نور جوهري ذات لايزال حضرت حق و اين فلسفه نور و فلسفه اشراق كه شيخ شهاب الدين سهروردي از فَهَلويون اخذ كرده در حقيقت جوهر هوّيت فرهنگ ايراني است.
ظلمت جوهري يعني عالم كثرت، يعني سايهها، يعني ماهيّات، تعينات و نور جوهري يعني حضرت حق «الفهلويون الوجود عندهم».
حاج سبزواري در منظومه خويش به اعتقادات فهلويون اشاره ميكند و اينكه هوّيت چگونه از وجود سرچشمه ميگيرد. اعتقادشان آن بوده است كه وجود يك حقيقت است و فقط همين يك حقيقت هست كه وجود دارد و اين داراي مراتبي است. الفهلويون الوجود عندهم حقيقت ذات تشكك. يعني حقيقتي است ذو مراتب مثل نور كه از كرم شبتاب تا خورشيد تابان نور است و اين نور همه عالم را پر كرده و سايهاش در كل كائنات جاري است و هر كه هست غير از او سايههاست. فقط يك هوّيت در عالم وجود دارد: اصلاً هوّيت را در فلسفه به معناي وجود در مقابل ماهيت در نظر ميگيرند. ماهيت و هوّيت كه تعين خارجي و اصالت خارجي دارد، همان وجود است، همان نور و همان فرّ ايزدي است و كل كائنات هم به قول كه حافظ فلسفه اشراق را در دو بيت خلاصه كرده و اين كه محي الدين را بنيان گذار فلسفة وحدت وجود ميدانند درست نيست. وحدت وجود از ايران باستان سرچشمه ميگيرد البته در تمام جهان اين رايحه وحدت به مشام ميخورده است ولي در ايران بسيار زياد بود.
بلبل شاخ سرو به گل بانگ پهلوي ميداد دوش درس مقامات معنوي
يعني بيا كه آتش براي ابراهيم گُل شد تا از درخت نكته توحيدي بشنوي. همة عالم و همة شئونات و تعينات و تجليات آن را يك هوّيت ميدانستند. آن يكي چون عين نور و عين زيبايي بود و نور همان زيبايي و وجودهم همان زيبايي است. اينكه اينقدر بحث ميكنند كه زيبايي چيست؟ زيبايي وجود است. چقدر بودن زيباست، بودن عين زيبايي است. اگر آدمها ارزش بودن را بدانند ديگر به زيبايي احتياج پيدا نميكنند. نور عين زيبايي است. ميگويند نور جمال شما عين نور مستي است. ميگويند بزن روشن ميشوي، يعني درون آدم چراغي بايد روشن شود تا مست شود. نور عين دانايي و بينايي است. نور همه لطائف عالم هستي است. از ايمان، از دين، از عشق، تمام اينها نور است.
گر نور حق به دل و جانت اوفتد بالله كه از آفتاب فلك خوبتر شوي
پس آن يك حقيقت كه عين زيبايي است براي اظهار شئونات زيبايي خودش و براي اينكه هوّيت خودش را متجلي كند هزاران هزار و صد هزاران هزار هوّيت آفريده است. البته همه با هم متفاوت است. چقدر خوبست كه هر كس يك هوّيت دارد و با هم متفاوت هستند. شكسپير تعجب كرده و ميگويد: عجيب است كه ميليونها سايه از يك چيز وجود دارد. عجيب اينست كه تو يكي هستي و تو ميتواني به هر سايهاي يك چيز ديگري بدهي. چون يك چيز يك سايه بيشتر ندارد ولي شكسپير تعجب كرده كه اين كيست كه هزاران هزار سايه دارد و سايهها با هم فرق ميكنند. تمام هوّيتها سايه هوّيت اوست، اطوار بي پايان و نامتناهي اوست . كل يوم هوفي شأن، هر لحظه شأنش عوض ميشود.
و اين تكثر و تنوع هوّيتها كه نه تنها اقوام هوّيت دارند مانند هوّيت ايراني، هوّيت انگليسي بلكه كوچكتر نيز ميشود و تبديل به هوّيت خانوادگي و هوّيت فردي نيز ميشود. تازه همان هوّيت فردي هم هر لحظه عوض ميشود. هوّيت شما هم دائماً در تغيير است و بايد هم اينطور باشد. هر قومي هوّيتي دارد و بهرهاي از آن ميبرد. اين در ضيافت هستي چقدر خوبست كه ما هم بر اين خوان طعامي بگذاريم. گاهي مهماني ميدهند و ميگويند هر كسي يك چيزي بياورد. اين عالم نيز اينطور است .ما در ادبياتمان اين مفاهيم را داريم و نبايد شرمنده باشيم كه در اين مهماني چيزي نياوردهايم. هر قومي و هر فردي از آن قوم بايستي كه هوّيت خودش را آشكار كند. گَنج پنهان وجود خودش را آشكار كند. نظامي در مورد هوّيت فردي يك مثال ميزند كه ميتوان آن را تعميم داد:
وجود خويش را از هم گسستند بـه هـر بيتـي نشاني بـاز بستند
يعني سبك همان آدميزاد است. سبك نظامي كه پياده شده آمده درادبيات. نظامي ميگويد:
من وجودم را تكه تكه كردم، هر تكهاي را در بيتي گذاشتم، بطوريكه پس از 100 سال
اگــر گـويي كـه اي او زهر بيتي ندا آيد كه ها او
نه تنها هر انساني براي خودش يك هوّيتي دارد بلكه به قول نظامي هر ذرهاي براي خودش يك هوّيتي دارد.
هر ذره كه هست اگر غباري است در پــرده مملكت بــه كـاريست
بنابراين اگر ريشه هوّيت را در هوّيت الهي ببينيم هوّيت ايراني ما هم در ارتباط با او است و از او بهرهاي دارد و با آن دريافتي كه از معني الهيت داشتيم با او ارتباط پيدا ميكند. آن در خدا آگاهي و در ادبيات ما كه ادبيات خدا آگاه است، لحظه به لحظه خداوند حضور دارد. حضورش اين طور نيست كه فقط در آسمان باشد، واي بر مردمي كه خدايشان در آسمان باشد و در زمين نباشد. اين سخن كه ويليام، گفته بود كه خداوند نور است براي كساني كه در ظلمتند. اما خداوند در چهره انساني است براي آن كساني كه در نورند، آن كساني به نور الهي رسيدند الهيت را در چهره انساني ميبينند و ادبيات ما از اين واقعيت سرشار است كه حضور الهي را لحظه به لحظه در همه انسانها و در همه اطوار طبيعت ميتوانيم ببينيم.
خلق را چـون آبــدان صاف و ذلال انـدر او تـابــان صفـات ذوالجلال
پـادشاهان مظـهر شـــاهي حـــق عــارفـان مـرآت آگــاهي حـــق
خــوب رويـان مظهــر خـوبـي او نـــاز ايشــان عـكس محبـوبي او
گـر بخـواب افتيــم مستـان ويايم ور بــه بيـداري بــه دستـان ويايم
مــا كــهايم انـدر جـهان پيچ پيچ چون الف از خود چه دارد هيچ هيچ
بنابراين اگر مغان زرتشتي حالا بعضيها گفتند اينها فرق ميكنند اينها در ادبيات، با هم آميخته شده است. مغان را گاهي متفاوت و گاهي يكي ميكنند ولي اين آتش پرستي كه گفت:
جهان زآتـش پرستي شد چنان گـرم كـه بـادا زين مسلماني تـو را شرم
مسلمــانيـم مــا او گبــرنــامست گر اين گبريست مسلماني كدامست
آتشپرستي در حقيقت پرستش نور است. البته آن را به سطح پايين تر آوردند و گفتند آن بالا باشد بلكه يك شعبه در بالا دارد، يك شعبه هم اين پايين دارد، يك شعبه هم آتش در دل ما دارد.
از آن بـه ديــر مغــانـم عـزيز ميدارم كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست
اگرآنها رفتند سوي آن آتش پيش از اسلام، بعد از اسلام هم ديدند كه آن همان آتش است. ايرانيها هيچوقت چيزي برايشان تحميل نشده است. ادبياتشان نشان ميدهد كه چه چيز را انتخاب كردهاند و چه چيز را انتخاب نكردهاند. به تاريخ زياد نميشود اعتماد كرد. تاريخ معمولاً در بسياري از موارد شامل داستانهايي است كه براي پنهان كردن يك دروغ نوشته ميشود. ولي ادبيات دروغهايي است كه ميخواهند يك حقيقتي را آشكار كند . مولانا ميگويد مردم ميگويند اين دروغها چيست؟ گفت:
ابلهان گويند كه اين افسانه را خط بكش زيرا كه دروغ هست و خطا
اي برادر قصه چون پيمانه است معني اندر وي مثال دانه است
بنابراين اين دروغها كه به عنوان ادبيات كه چنين بود و شاه پريان بود و هزار سيمرغ و ضحاك و فريدون و ... اينها همان راستهاست.
ما در ادبياتمان ميتوانيم هوّيتمان را پيدا كنيم. آنجاست كه بيپرده چون عالم مستي است. مستي و راستي. ادبيات چون حالت مستي دارد، ميتواند بيپرده حرف بزند چون كلام منثور حالت جدي ميگيرد ولي وقتي در ادبيات وارد ميشود به دليل استفاده از تشبيه، استعاره و كنايه قدري معنويت پيدا ميكند و از اين كه مورد تعرض قرار بگيرد مصونيت مييابد. به همين دليل ادبيات بهترين آينه هوّيت ملي ماست. هوّيت ملي هر قومي است. آنجا آرمانهاي ماست و آنجا آن چيزي نيست كه ما حقيقتاً هستيم ولي آن چيزي است كه ميخواهيم باشيم. ادبيات به ما نشان ميدهد كه چنين باش. ما ايرانيها چرا سعدي را دوست داريم براي اينكه ميخواهيم مثل سعدي باشيم. اگر هم نشديم بديهاي ما جزو هوّيتمان نيست. بديهاي هيچ قومي جزو هوّيتشان نيست. هوّيت هر قومي آنست كه در منتهي درجه كمال در ادبياتش عرضه شده كه من دوست دارم اينطور باشم. من رستم را دوست دارم و قهرمان ما رستم است. فرق بين رستم و اسفنديار چه بود. اسفندريار هم اژدها را كشت و كارهاي خيلي عجيب و غريب كرد. اما فقط براي اينكه پادشاه باشد اما رستم كمرهمت بست براي اينكه انسانها را نجات دهد، اسفنديار از مكر و فريب ديو نابينا شده بود. بنابراين از رستم خوشمان ميآيد چرا كه قدم به قدم حماسه رستم، همراه با شجاعت است. آمده بودند كه او را از ارژنگ ديو، لشگرش و پهلوانانش بترسانند و رستم پاسخ داد:
ببينيد كه اين يك پيل تن چه سازد بدان نامدار انجمن
آن شجاعت و مردانگي و ايثار كردن همه چيز در راه رسيدن به كمال انساني و آن نام انساني را دوست داريم. نامي كه براي رستم آنقدر مهم بود. براي اينكه اين نام انسانيت است.
بنابر اين در ادبيات نقاط اوج وجود دارد كه كمالات ما را نشان ميدهند كه ميخواهيم باشيم و ميتوانيم كه باشيم چون هر آرزويي از يك استعداد است. وقتي آدم دلش ميخواهد كه مثل فلان كس باشد يعني من بتوانم اين جوري باشم. اتفاقاً مسئول هم هستند كه اينجوري باشند. بنابر اين ما در بهترين جايي كه ميتوانيم با خود ديداركنيم ادبيات است.
اي شاعر برو در عمق هستي چراغ بياور و جواهرات وجود مرا در بياور و بگذار كف دستم. ادبيات، گوهر هستي شما را كف دستتان ميگذارد. كه تو ميداني كه چي هستي و چه مقامي داري. توميداني كه هستي از كدام نژادي. تو ميداني كه بالاترين مرتبه از فهم را درباره معني الهيت داري. ميداني كه فردوسي گفت:
به هستيش بايد كه خستو شوي ز گفتــار بيهـوده يكـسو شوي
خرد را و جان را همي سَنجَد او در انـديشه سخره كـي گُنجد او
شما بعد از خواندن 700 صفحه نقد ...خرد ناب اين بيت فردوسي برايتان معني پيدا ميكند كه تمام استدلالش اين است كه عقل در ترازوي خودش نميتواند صاحب ترازو را بِكشد.
پس رهـــا كــــن عقـــل را، رهـا كـن بـا حق همي بـاش
خرد را جــان را همي سنـجد او در انديشه سخره كي گنجد او
بنابراين از ادبيات آغاز ميكنيم و نخست از دين كه ايرانيها دينشان از دو بخش تشكيل ميشود. يكي بخش نظري و آن وحدت وجود است. حضور خداوند در كل كائنات، دوم از نظر روابط انساني است. رابطة انسان با خدا رابطة عاشقانه است. پرستش به معناي عشق ورزي است. پرستار يعني كسي كه باشماست و درخدمت شماست و وجود خودش را وقف شما ميكند. پرستش يعني عشق بازي، رابطه درست بين انسان و خداوند و رابطه عشق بازي ميان عابد و معبود، عاشق و معشوق. معراجهاي پيغمبر دقيقاً همينها را دنبال ميكند. معراج پيغمبر در هفت پيكر راجع به رنگِ
سبزپــوشي چـون خليـفه شام سرخ پوشي گذاشت بــر بهرام
شتـري را زفـــرق سرتـاپـاي دردسر ديـد و گشت سندرساي
پاي كيـوان بـوسه زد قــدمش در طـويـل سيــاه شـد قلمش
اين هفت رنگ شنبه و يكشنبه و دوشنبه كه هفت رنگ بوده، بنابراين ايرانيها دنبال تناسب بودند، دنبال ريتم بودند، دنبال آهنگ بودند، چون ريتم تبلور شادي است، ريتم را حتي در عزا هم آوردند تا بدانند ما عزادار نيستيم، ما شاديم چون در همين مراسم محرم و مانند آن هم شما شادي ميبينيد، ظاهراً ميگويند ما عزاداريم هيچ آدمي كه دچار عزا شده باشد اگر واقعاً بخواهد شيون نمايد ريتم نميزند، ريتم يعني شادي، يعني اميد، يك مادر پريشاني كه عزيزي را از دست داده يكي ميزند روي سرش و يكي روي پايش ريتم وجود ندارد. فرهنگ ما فرهنگ ريتم است، فرهنگ جشن و سرور و شادي است حتي در عزاداري تبديل به ريتم و توازن و تناسب ميشود ريتم را در شعر چقدر ما غني بخشيديم. ريتم بزم اين عالم را خيليها ميتوانند بياموزند. در فرهنگ اروپا تا آنجا كه من اطلاع دارم ريتمها جنبه كيفي دارند و در ايران ريتم ويژگي كمّي دارد، يعني تعداد ضربهها مهم است نه نوع ضربهها، در زبان انگليسي 4 تا ضرب بيشتر نيست دو تا آهسته بزني يكي قويتر يه دونه آهسته بزني يه دونه بلند مثل.......... اما ما در زبان فارسي تا آنجا كه ثبت شده حدود 60-70 ريتم داريم كه ميشود وارد موسيقي كرد وقتي ميگويد:
ز دو ديده خون فشانم زغمت شب جدايي
چه كنم كه هست اينها گل بـــاغ آشنايي
انسان سرشار از آهنگ ميشود. متاسفانه استادهاي ادبيات اين ريتمها را آورد در ادبيات وارد كردهاند و درس ميدهند و اغلب نميفهمند، يعني محصل آن را درك نميكند از طريق گوش بايد بگويند بيا تا گل برافشانيم، بايد رقصيد، خوب اگر توانستي برقصي يعني ريتم شو آن را متوجه شدي در غير اينصورت مفاعيل مفاعيل مفاعيل بدرد نميخورد. مثنوي را كه نگاه ميكنم احساس ميكنم اين تناسب براي بچهها نوشته شده است مثل اينكه خيلي ساده است حالا ممكن است در بعضي بحثها مشكل باشد. حاجي سبزواري مثنوي را شرح كرده راجع به نيستان.
از نيستان تا مرا ببريدهاند از نفيرم مرد و زن ناليدهاند
همة ريتمها را ميتوانم ياد بگيرم و لذت ببرم، از خواندن شعرها آدم كوك ميشود نظامي ميگويد:
اي همه هستي ز تو پيدا شده خاك ضعيف از تو توانا شده
يعني دلش ميخواهد بلند شود و ديگر نميتواند بنشيند. بنابراين فرهنگ ما، فرهنگ شادي است. اصلاً شادي ستايش شده، غم ستايش نشده اگر هم غم عشق را گفتهاند، ميگويند ميگويم، ندهم چنين غمي را به هزار شادماني، آن غم عين شادي است.
غم عشق آمد و غمهاي دگر پاك ببرد سوزني بايد كه از پاي درآرد خاري
بعد گفت غمي را كه ما از آن شكايت ميكنيم
مــلال مصلحتي مينمــايم از جــانـان كه كس به جد ننمايد به جان خويش ملال
مصلحتاً من دارم ميگويم، تا بتوانم سر صحبت را باز كنيم اين براي سر صحبت باز كردن مِلال مصلحتي است:
من زجان جان شكايت ميكنم من نيم شاكي، روايت ميكنم
دارم شرح چيزي را ميدهم وگرنه مِلالي نيست تمام شادي است.
چه شعرتر انگيزد خاطر كه حزين باشد
ادبياتي كه مأيوس شده باشد كه اصلاً اوج نميگيرد. من فكر ميكنم بعد از جنگ جهاني دوم يأسي بر عالم مستولي شد و اين يأس پريشاني توليد كرد. نظمها را به هم زد توازنها را به هم زد، تعادلها را به هم زد، خيلي چيزها را خراب كرد. البته ممكن است يك جوانههايي تازه بزند. من با «مدرن» مخالف نيستم ولي در كل هر كجا كه يأس و نااميدي آمد پريشاني و شكست و فرمها را از ميان برد. مولانا ميگويد سخن رنج نگو جز سخن گَنج نگو و از اين بيخبري به شاعر دارد ميگويد رنج مبر هيچ نگو. لازم نيست تا در جان كندن تلاشي كني كه شعر بگوئي تو اول برو فكر شادي بكن تا به جايي برسي
چون به بستاني رسي شيرين و خوش آن گه آن دامان مردم را بكش
حالا كه ديدم تو اينجا هستي همه چيزهاي دنيا براي من عزيز است، همة چيزهاي آن را تجربه ميكنم، لذاتم را براي من آفريده است، البته نبايد ظلم كنم يا به حقوق ديگران تجاوز كنم، موجبات ملال خاطر كسي را فراهم نمايم. يك چيز ديگر راجع به زن در ادبيات ما، حرمت زن است. اين را گاهي به ادبيات ما خرده ميگيرند، يعني يك شعري را از جايي پيدا ميكنند، بعد ميگويند آن را فردوسي گفته است، وگرنه زناني كه فردوسي آفريده است و زناني كه نظامي آفريده در منتهي درجة ذوق و كمال هستند، حتي غلبه دارند. شيرين لحظه به لحظه بر خسرو غلبه دارد. ميبينيم زن امتيازش در فرهنگ ما اين است كه در موضع ناز قرار دارد، نشسته روي تخت ناز و بايد آنجا بنشيند. جاي طبيعيش آنجاست و مرد در موضع نياز قرار دارد يعني بايد دائما گريه و زاري كند، التماس كند كه خلاصه به ما برسيد او هم ميگويد برو سرفلان شير را ببر، برو فلان ديو را بياور، براي اينكه مرد را آزمايش كند، ببيند چقدر شجاعت دارد آيا واقعاً مرد هست يا همينطوري آمده ادعا ميكند. اينكه ميبيني زن مولانا ميگويد:
رستم زاست بود و زهم زبيش هست دد فرمان اسير زال خويش
آنكه دائم مست گفتش آمـدي كل يميني يــا حميــرا مـيزدي
زن در فرهنگ فارسي مظهر آن وجد معشوقيست، خداوند هم عاشق خودش بوده و هم معشوق، از آن عاشق بودنش مرد را آفريد و از آن معشوق بودنش زن را آفريد. وجه معشوقي در مقام ناز وجه عاشقي در مقام نياز است.
آداب و سنن ما وابسته به معارف الهي است، يعني ما همه چيزمان با او ارتباط دارد حتي وقتي كه ميخواهيم براي فرزندانمان قصه بگوييم ميگوئيم يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود از اينجا داستانمان شروع ميشود و اين ماجراي نوروز و سيزده بدر و همة اينها، معني دارد. سيزده بدر روزيست كه همة مردم بايد بروند بيرون و جمشيد و سليمان را بياورند سليمان و جمشيد يكي شمرده شدهاند، در واقع اين ماهياي كه شب عيد ميخورند براي اينكه توي شكم ماهي خاتم سليماني هست و آن دل ماست. اينها همه رمز و روايت است بنابراين ادبيات ما سرچشمة فياض هوّيت ماست. من يك مثال كوچكي برايتان بزنم، يك قاليباف اصفهاني اخيراً قالي بافته، با اينكه قالي كوچك است شايد3 متر، يك ميليون مارك براي آن قيمت گذاشتند، من از او پرسيدم كه انگيزهات براي بافتن اين قالي چه بود گفت اين بود كه سرم را بلند نگه دارم بگم من ايرانيم. در لندن به عزيزي برخورديم كه سه تار مينواخت او علت آن را چنين بيان ميكرد كه اگر در يك جمع فرانسوي يا انگليسي ساز ميزنند نگويند كه در ايران هنرت چيست. اگر هر ايراني اين را وجهة همتش قرار بدهد كه من بايد كاري انجام دهم كه هوّيت ايراني من مايه سربلندي خودم، جامعهام و قومم باشد هركسي ميتواند يك سربلندي براي خودش ايجاد نمايد ويليام گفته است من نديدم كه هر كسي بتواند يك كار يگانه در عالم بكند چون همة ما يونيك هستيم هركدام از ما يك گوهري در ذاتمان هست بنابراين بدا به حال ما اگر افتخاراتمان زير خاك باشد و منتظر باشيم كه يك چيزي كشف بشود كه مايه سربلندي ما باشد. سربلندي ما بايد به ذات خودمان باشد.
چون شير به خود سپه شكن باش فرزند خصال خويشتن باش
اين ذوق هنرمند من، اين انسانيت من، اين تسامح و دين من است، و من چنين هستم بنابراين، فكر ميكنم وظيفه ما بخصوص جوانها اين است كه توسط اين فرهنگ فيّاض فارسي، هوّيت خوب ما را حفظ كرده و از معايب مبدا نمائيم و بر مبناي آن حركت كنيم. |