English
فارسي

مطالب برگزیده

جوهره هويت ايراني          

 

دكتر الهي قمشه‌اي

هنگام فرودين كه رساند زما درود       بـر مرغزار ديلم و طرف سپيد رود‏

مرحوم ملك الشعرا بهار، درود فرستاده است بر مرغزار ديلم و طرف سفيدرود ‏

حالا ما اين درود را بر مي‌گردانيم به اينكه چه مرغزاري براي غزال چشمان ما بهتر از ‏چهره‌هاي نجيب و عزيز كساني است كه اينجا آمده‌اند تا سخني در باره هوّيت ايران ‏بشنوند.‏

چهره يك انسان بهترين باب «زفيضش خاك آدم گشت گلشن» ‏

باغي قشنگتر از چشم و ابرو و همين نگاهها وهمين دايره صورت آدمي كه پا از اين ‏دايره بيرون ننهد نيست و بنابراين درود به همه عزيزان حاضر و درود به گوهر فرهنگ ‏ايراني كه مانند سپيد رود و بيش از سپيد رود در عالم قرن‌‌هاست كه جاريست .‏

بدين نهد كه حديث تو رفت در عالم ‏                نرفت دجله كه آبش بدين روا نيست

بنابراين آغاز مي‌كنيم با نام حضرت دوست چرا كه از سنت‌‌هاي ديرينه ايرانيان اين ‏بوده است كه با نام خدا آغاز مي‌كرده‌اند و اين نام كه همان فره ايزدي و همان نور الهي  ‏است فقط كلمه‌اي بر زبان آنان نبوده بلكه شمشيري بوده است كه با او اهريمنان و ‏جادوگران فريب كار را، افرادي چون رستم دو نيم مي‌كرده‌اند. در خان چهارم فريبكار ‏جادوگري كه آمد و به صورت زيبايي ظاهر شد رستم نام خدا را كه بر زبان آورد آن ‏طلسم شكست.‏

نور هست كه تاريكي را در هم  مي‌شكند واز ميان مي‌برد. ايرانيان به نور ايمان ‏داشته‌اند. البته به نور جوهري نه فقط به نور عرضي. نور عرضي خورشيد است و نور ‏جوهري ذات لايزال حضرت حق و اين فلسفه نور و فلسفه اشراق كه شيخ شهاب الدين ‏سهروردي از فَهَلويون اخذ كرده در حقيقت جوهر هوّيت فرهنگ ايراني است.‏

ظلمت جوهري يعني عالم كثرت، يعني سايه‌‌ها، يعني ماهيّات، تعينات و نور جوهري ‏يعني حضرت حق «الفهلويون الوجود عندهم». ‏

حاج سبزواري در منظومه خويش به اعتقادات فهلويون اشاره مي‌كند و اينكه هوّيت ‏چگونه از وجود سرچشمه مي‌گيرد. اعتقادشان آن بوده است كه وجود يك حقيقت است ‏و فقط همين يك حقيقت هست كه وجود دارد و اين داراي مراتبي است. الفهلويون ‏الوجود عندهم حقيقت ذات تشكك. يعني حقيقتي است ذو مراتب مثل نور كه از كرم ‏شب‌تاب تا خورشيد تابان نور است و اين  نور همه عالم را پر كرده و سايه‌اش در كل  ‏كائنات جاري  است و هر كه هست غير از او سايه‌‌هاست. فقط يك هوّيت در عالم ‏وجود دارد: اصلاً هوّيت را در فلسفه به معناي وجود در مقابل ماهيت در نظر مي‌گيرند. ‏ماهيت و هوّيت كه تعين خارجي و اصالت خارجي دارد، همان وجود است، همان نور و ‏همان فرّ ايزدي است و كل كائنات هم به قول كه حافظ فلسفه اشراق را در دو بيت ‏خلاصه كرده و اين كه محي الدين را بنيان گذار فلسفة وحدت وجود مي‌دانند درست ‏نيست. وحدت وجود از ايران باستان سرچشمه مي‌گيرد البته در تمام جهان اين رايحه  ‏وحدت به مشام مي‌خورده است  ولي در ايران بسيار زياد بود.‏

بلبل شاخ سرو به گل بانگ پهلوي ‏                 مي‌داد دوش درس مقامات معنوي

يعني بيا كه آتش براي ابراهيم گُل شد تا از درخت نكته توحيدي بشنوي. همة عالم و ‏همة شئونات و تعينات و تجليات آن را يك هوّيت مي‌دانستند. آن يكي چون عين نور و ‏عين زيبايي بود و نور همان زيبايي و وجودهم همان زيبايي است. اينكه اينقدر بحث ‏مي‌كنند كه زيبايي چيست؟ زيبايي وجود است. چقدر بودن زيباست، بودن عين زيبايي ‏است. اگر آدم‌‌ها ارزش بودن را بدانند ديگر به زيبايي احتياج پيدا نمي‌كنند. نور عين ‏زيبايي است. مي‌گويند نور جمال شما عين نور مستي است. مي‌گويند بزن روشن ‏مي‌شوي، يعني درون آدم چراغي بايد روشن شود تا مست شود. نور عين  دانايي و ‏بينايي است. نور همه لطائف عالم هستي است. از ايمان، از دين، از عشق، تمام اينها نور ‏است.‏

گر نور حق به دل و جانت اوفتد  ‏       ‏  بالله كه از آفتاب فلك خوبتر شوي‏

پس آن يك حقيقت كه عين زيبايي است براي اظهار شئونات زيبايي خودش و براي ‏اينكه هوّيت خودش را متجلي كند هزاران هزار و صد هزاران هزار هوّيت آفريده است. ‏البته همه با هم متفاوت است. چقدر خوبست كه هر كس يك هوّيت دارد و با هم ‏متفاوت هستند.  شكسپير تعجب كرده و مي‌گويد: عجيب است كه ميليون‌‌ها سايه از يك ‏چيز  وجود دارد. عجيب اينست كه تو يكي هستي و تو مي‌تواني  به هر سايه‌اي يك چيز ‏ديگري بدهي. چون يك چيز يك سايه بيشتر ندارد ولي شكسپير تعجب كرده كه اين ‏كيست كه هزاران هزار سايه دارد و سايه‌‌ها با هم فرق مي‌كنند. تمام هوّيت‌‌ها سايه هوّيت ‏اوست، اطوار بي پايان و نامتناهي اوست . كل يوم هوفي شأن، هر لحظه  شأنش عوض ‏مي‌شود.‏

و اين تكثر و تنوع هوّيت‌‌ها كه نه تنها اقوام هوّيت دارند مانند هوّيت ايراني، هوّيت ‏انگليسي بلكه كوچكتر نيز مي‌شود و تبديل به هوّيت خانوادگي و هوّيت فردي نيز ‏مي‌شود. تازه همان هوّيت فردي هم هر لحظه  عوض  مي‌شود. هوّيت شما هم دائماً در ‏تغيير است و  بايد  هم  اينطور باشد. هر قومي هوّيتي دارد و بهره‌اي از آن مي‌برد. اين ‏در ضيافت هستي چقدر خوبست كه ما هم بر اين خوان طعامي بگذاريم. گاهي مهماني ‏مي‌دهند و مي‌گويند هر كسي يك چيزي بياورد. اين عالم نيز اينطور است .ما در ‏ادبياتمان اين مفاهيم را داريم  و نبايد شرمنده باشيم كه در اين مهماني چيزي نياورده‌ايم. ‏هر قومي و هر فردي از آن قوم بايستي كه هوّيت خودش را آشكار كند. گَنج پنهان ‏وجود خودش را آشكار كند. نظامي در مورد هوّيت فردي يك مثال مي‌زند كه مي‌توان ‏آن را تعميم داد:‏

وجود خويش را از هم گسستند                                   بـه هـر بيتـي نشاني بـاز بستند

يعني سبك همان آدميزاد است. سبك نظامي كه پياده شده آمده درادبيات. نظامي ‏مي‌گويد: ‏

من وجودم را تكه تكه كردم، هر تكه‌اي را در بيتي گذاشتم، بطوريكه پس از 100 ‏سال

اگــر گـويي كـه ‌اي او                                  زهر بيتي ندا آيد كه‌‌ ها او

نه تنها هر انساني براي خودش يك هوّيتي دارد بلكه به قول نظامي هر ذره‌اي براي ‏خودش يك هوّيتي دارد. ‏

هر ذره كه هست اگر غباري  است                   در پــرده مملكت بــه كـاريست

بنابراين اگر ريشه هوّيت را در هوّيت الهي ببينيم هوّيت ايراني ما هم در ارتباط با او ‏است و از او بهره‌اي دارد و با آن دريافتي كه از معني الهيت داشتيم با او ارتباط پيدا ‏مي‌كند. آن در خدا آگاهي و در ادبيات ما كه ادبيات خدا آگاه است، لحظه به لحظه ‏خداوند حضور دارد. حضورش اين طور نيست كه فقط در آسمان باشد، واي بر مردمي ‏كه خدايشان در آسمان باشد و در زمين نباشد. اين سخن كه ويليام، گفته بود كه خداوند ‏نور است براي كساني كه در ظلمتند. اما خداوند در چهره انساني است براي آن كساني ‏كه در نورند، آن كساني به نور الهي رسيدند الهيت را در چهره انساني مي‌بينند و ادبيات ‏ما از اين واقعيت سرشار است كه حضور الهي را لحظه به لحظه در همه انسانها و در ‏همه اطوار طبيعت ميتوانيم ببينيم.‏

خلق را چـون آبــدان صاف و ذلال                              انـدر او تـابــان صفـات ذوالجلال

پـادشاهان مظـهر شـــاهي حـــق                                 عــارفـان مـرآت آگــاهي حـــق

خــوب رويـان مظهــر خـوبـي او                                نـــاز ايشــان عـكس محبـوبي او

گـر بخـواب افتيــم مستـان وي‌ايم                                 ور بــه بيـداري بــه دستـان وي‌ايم

مــا كــه‌ايم انـدر جـهان پيچ پيچ                                   چون الف از خود چه دارد هيچ هيچ

بنابراين اگر مغان زرتشتي حالا بعضي‌‌ها گفتند اينها فرق مي‌كنند اين‌‌ها در ادبيات، با ‏هم آميخته شده است. مغان را گاهي متفاوت و گاهي يكي مي‌كنند ولي اين آتش پرستي ‏كه گفت:‏

جهان زآتـش پرستي شد چنان گـرم ‏                كـه بـادا زين مسلماني تـو را شرم

مسلمــانيـم مــا او گبــرنــامست                      گر اين گبريست مسلماني كدامست

آتش‌پرستي در حقيقت پرستش نور است. البته آن را  به سطح پايين تر آوردند و ‏گفتند آن بالا باشد بلكه يك شعبه در بالا دارد، يك شعبه هم اين پايين دارد، يك شعبه ‏هم آتش در دل ما دارد.‏

از آن بـه ديــر مغــانـم عـزيز مي‌دارم                          كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست

اگرآنها رفتند سوي آن آتش پيش از اسلام، بعد از اسلام هم ديدند كه آن همان آتش ‏است. ايرانيها هيچوقت چيزي برايشان تحميل نشده است. ادبياتشان نشان مي‌دهد كه چه ‏چيز را انتخاب كرده‌اند و چه چيز را انتخاب نكرده‌اند. به تاريخ زياد نمي‌شود اعتماد ‏كرد. تاريخ معمولاً در بسياري از موارد شامل داستانهايي است كه براي پنهان كردن يك ‏دروغ نوشته مي‌شود. ولي ادبيات دروغهايي است كه مي‌خواهند يك حقيقتي را آشكار ‏كند . مولانا مي‌گويد مردم مي‌گويند اين دروغها چيست؟ گفت:‏

ابلهان گويند كه اين افسانه را خط بكش زيرا كه دروغ هست و خطا ‏

اي برادر قصه چون پيمانه است           معني اندر وي مثال دانه است

بنابراين اين دروغها كه به عنوان ادبيات كه چنين بود و شاه پريان بود و هزار سيمرغ ‏و ضحاك و فريدون و ... اينها همان راستهاست. ‏

ما در ادبياتمان مي‌توانيم هوّيتمان را پيدا كنيم. آنجاست كه بي‌پرده چون عالم مستي ‏است. مستي و راستي. ادبيات چون حالت مستي دارد، مي‌تواند بي‌پرده حرف بزند چون ‏كلام منثور حالت جدي مي‌گيرد ولي وقتي در ادبيات وارد مي‌شود  به دليل استفاده از ‏تشبيه، استعاره و كنايه قدري معنويت پيدا مي‌كند و از اين كه مورد تعرض قرار بگيرد  ‏مصونيت مي‌يابد. به همين دليل ادبيات بهترين آينه هوّيت ملي ماست. هوّيت ملي هر ‏قومي است. آنجا آرمانهاي ماست و آنجا آن چيزي نيست كه ما حقيقتاً هستيم ولي آن ‏چيزي است كه مي‌خواهيم باشيم. ادبيات به ما نشان مي‌دهد كه چنين باش. ما ايراني‌‌ها ‏چرا سعدي را دوست داريم براي اينكه مي‌خواهيم مثل سعدي باشيم. اگر هم نشديم ‏بدي‌‌هاي ما جزو هوّيتمان نيست. بدي‌‌هاي هيچ قومي جزو هوّيتشان نيست. هوّيت هر ‏قومي آنست كه در منتهي درجه كمال در ادبياتش عرضه شده كه من دوست دارم اينطور ‏باشم. من رستم را دوست دارم و قهرمان ما رستم است. فرق بين رستم و اسفنديار چه ‏بود. اسفندريار هم اژدها را كشت و كارهاي خيلي عجيب و غريب كرد. اما فقط براي ‏اينكه پادشاه باشد اما رستم كمرهمت بست براي اينكه انسانها را نجات دهد، اسفنديار از ‏مكر و فريب ديو نابينا شده بود. بنابراين از رستم خوشمان مي‌آيد چرا كه قدم به قدم ‏حماسه رستم، همراه با شجاعت است. آمده بودند كه او را از ارژنگ ديو، لشگرش و ‏پهلوانانش بترسانند و رستم پاسخ داد:‏

ببينيد كه اين يك پيل تن            چه سازد بدان نامدار انجمن

آن شجاعت و مردانگي و ايثار كردن همه چيز در راه رسيدن به كمال انساني و آن نام ‏انساني را دوست داريم. نامي كه براي رستم آنقدر مهم بود. براي اينكه اين نام انسانيت ‏است.‏

بنابر اين در ادبيات نقاط اوج وجود دارد كه كمالات ما را نشان مي‌دهند كه مي‌خواهيم ‏باشيم و مي‌توانيم كه باشيم چون هر آرزويي از يك  استعداد است. وقتي آدم دلش ‏مي‌خواهد كه مثل فلان كس باشد يعني من بتوانم اين جوري باشم. اتفاقاً مسئول هم ‏هستند كه اينجوري باشند. بنابر اين ما در بهترين جايي كه مي‌توانيم با خود ديداركنيم ‏ادبيات است.‏

اي شاعر برو در عمق هستي چراغ بياور و جواهرات وجود مرا در بياور و بگذار كف ‏دستم. ادبيات، گوهر هستي شما را كف دستتان مي‌گذارد. كه تو ميداني كه چي هستي و ‏چه مقامي داري. توميداني كه هستي از كدام نژادي. تو ميداني كه بالاترين مرتبه از فهم را ‏درباره معني الهيت داري. ميداني كه فردوسي گفت:‏

به هستيش بايد كه خستو شوي                                   ز گفتــار بيهـوده يكـسو شوي

خرد را و جان را همي سَنجَد او                                 در انـديشه سخره كـي گُنجد او

شما بعد از خواندن 700 صفحه نقد ...خرد ناب اين بيت فردوسي برايتان معني پيدا ‏مي‌كند كه تمام استدلالش اين است كه عقل در ترازوي خودش نمي‌تواند صاحب ترازو ‏را بِكشد.‏

پس رهـــا كــــن عقـــل را،                                      رهـا كـن بـا حق همي بـاش

خرد را جــان را همي سنـجد او                                  در انديشه سخره كي گنجد او

‏ بنابراين از ادبيات آغاز مي‌كنيم و  نخست از دين كه ايراني‌ها دينشان از دو بخش ‏تشكيل مي‌شود. يكي بخش نظري و آن وحدت وجود است. حضور خداوند در كل ‏كائنات، دوم از نظر روابط انساني است. رابطة انسان با خدا رابطة عاشقانه است. پرستش ‏به معناي عشق ورزي است. پرستار يعني كسي كه باشماست و درخدمت شماست و ‏وجود خودش را وقف شما مي‌كند. پرستش يعني عشق بازي، رابطه درست بين انسان و ‏خداوند و رابطه عشق بازي ميان عابد و معبود، عاشق و معشوق. معراج‌‌هاي پيغمبر دقيقاً ‏همين‌‌ها را دنبال مي‌كند. معراج پيغمبر در هفت پيكر راجع به رنگِ‏

سبزپــوشي چـون خليـفه شام                         سرخ پوشي گذاشت بــر بهرام

شتـري را زفـــرق سرتـاپـاي                        دردسر ديـد و گشت سندرساي  

پاي كيـوان بـوسه زد قــدمش                         در طـويـل سيــاه شـد قلمش

اين هفت رنگ شنبه و يكشنبه و دوشنبه كه هفت رنگ بوده، بنابراين ايرانيها دنبال ‏تناسب بودند، دنبال ريتم بودند، دنبال آهنگ بودند، چون ريتم تبلور شادي است، ريتم را ‏حتي در عزا هم آوردند تا بدانند ما عزادار نيستيم، ما شاديم چون در همين مراسم محرم ‏و مانند آن هم شما شادي مي‌بينيد، ظاهراً مي‌گويند ما عزاداريم هيچ آدمي كه دچار عزا ‏شده باشد اگر واقعاً بخواهد شيون نمايد ريتم نمي‌زند، ريتم يعني شادي، يعني اميد، يك ‏مادر پريشاني كه عزيزي را از دست داده يكي مي‌زند روي سرش و يكي روي پايش ‏ريتم وجود ندارد. فرهنگ ما فرهنگ ريتم است، فرهنگ جشن و سرور و شادي است ‏حتي در عزاداري تبديل به ريتم و توازن و تناسب مي‌شود ريتم را در شعر چقدر ما غني ‏بخشيديم. ريتم بزم اين عالم را خيلي‌‌ها مي‌توانند بياموزند. در فرهنگ اروپا تا آنجا كه ‏من اطلاع دارم ريتم‌‌ها جنبه كيفي دارند و در ايران ريتم ويژگي‌ كمّي دارد، يعني تعداد ‏ضربه‌‌ها مهم است نه نوع ضربه‌‌ها، در زبان انگليسي 4 تا ضرب بيشتر نيست دو تا آهسته ‏بزني يكي قويتر يه دونه آهسته بزني يه دونه بلند مثل..........  اما ما در زبان فارسي تا ‏آنجا كه ثبت شده حدود 60-70 ريتم داريم كه مي‌شود وارد موسيقي كرد وقتي مي‌گويد:‏

‏ ز دو ديده خون فشانم زغمت شب جدايي‏          ‏ ‏

چه كنم كه هست اينها گل بـــاغ آشنايي

انسان سرشار از آهنگ مي‌شود. متاسفانه استادهاي ادبيات اين ريتم‌ها را آورد در ‏ادبيات وارد كرده‌اند و درس مي‌دهند و اغلب نمي‌فهمند، يعني محصل آن را درك ‏نمي‌كند از طريق گوش بايد بگويند بيا تا گل برافشانيم، بايد رقصيد، خوب اگر توانستي ‏برقصي يعني ريتم شو آن را متوجه‌ شدي در غير اينصورت مفاعيل مفاعيل مفاعيل بدرد ‏نمي‌خورد. مثنوي را كه نگاه مي‌كنم احساس مي‌كنم اين تناسب براي بچه‌‌ها نوشته شده ‏است مثل اينكه خيلي ساده است حالا ممكن است در بعضي بحثها مشكل باشد. حاجي ‏سبزواري مثنوي را شرح كرده راجع به نيستان.‏

از نيستان تا مرا ببريده‌اند                            از نفيرم مرد و زن ناليده‌اند

همة ريتم‌‌ها را مي‌توانم ياد بگيرم و لذت ببرم، از خواندن شعرها آدم كوك مي‌شود ‏نظامي مي‌گويد:‏

اي همه هستي ز تو پيدا شده ‏                        خاك ضعيف از تو توانا شده

يعني دلش مي‌خواهد بلند شود و ديگر نمي‌تواند بنشيند. بنابراين فرهنگ ما، فرهنگ ‏شادي است. اصلاً شادي ستايش شده، غم ستايش نشده اگر هم غم عشق را گفته‌اند، ‏مي‌گويند مي‌گويم، ندهم چنين غمي را به هزار شادماني، آن غم عين شادي است.‏

غم عشق آمد و غمهاي دگر پاك ببرد ‏                          سوزني بايد كه از پاي درآرد خاري

بعد گفت غمي را كه ما از آن شكايت مي‌كنيم

مــلال مصلحتي مي‌نمــايم از جــانـان                           كه كس به جد ننمايد به جان خويش ملال

مصلحتاً من دارم مي‌گويم، تا بتوانم سر صحبت را باز كنيم اين براي سر صحبت باز ‏كردن مِلال مصلحتي است:‏

من زجان جان شكايت مي‌كنم ‏                                                من نيم شاكي، روايت مي‌كنم

دارم شرح چيزي را مي‌دهم وگرنه مِلالي نيست تمام شادي است.‏

‏ چه شعرتر انگيزد خاطر كه حزين باشد

ادبياتي كه مأيوس شده باشد كه اصلاً اوج نمي‌گيرد. من فكر مي‌كنم بعد از جنگ ‏جهاني دوم يأسي بر عالم مستولي شد و اين يأس پريشاني توليد كرد. نظم‌‌ها را به هم زد ‏توازن‌‌ها را به هم زد، تعادل‌‌ها را به هم زد، خيلي چيزها را خراب كرد. البته ممكن است ‏يك جوانه‌‌هايي تازه بزند. من با «مدرن» مخالف نيستم ولي در كل هر كجا كه يأس و ‏نااميدي آمد پريشاني و شكست و فرم‌‌ها را از ميان برد. مولانا مي‌گويد سخن رنج نگو ‏جز سخن گَنج نگو و از اين بيخبري به شاعر دارد مي‌گويد رنج مبر هيچ نگو. لازم ‏نيست تا در جان كندن تلاشي كني كه شعر بگوئي تو اول برو فكر شادي بكن تا به ‏جايي برسي

چون به بستاني رسي شيرين و خوش              آن گه‌ آن دامان مردم را بكش‏

حالا كه ديدم تو اينجا هستي همه چيزهاي دنيا براي من عزيز است، همة چيزهاي آن ‏را تجربه مي‌كنم، لذاتم را براي من آفريده است، البته نبايد ظلم كنم يا به حقوق ديگران ‏تجاوز كنم، موجبات ملال خاطر كسي را فراهم نمايم. يك چيز ديگر راجع به زن در ‏ادبيات ما، حرمت زن است. اين را گاهي به ادبيات ما خرده مي‌گيرند، يعني يك شعري ‏را از جايي پيدا مي‌كنند، بعد مي‌گويند آن را فردوسي گفته است، وگرنه زناني كه ‏فردوسي آفريده است و زناني كه نظامي آفريده در منتهي درجة ذوق و كمال هستند، ‏حتي غلبه دارند. شيرين لحظه به لحظه  بر خسرو غلبه دارد. مي‌بينيم زن امتيازش در ‏فرهنگ ما اين است كه در موضع ناز قرار دارد، نشسته روي تخت ناز و بايد آنجا ‏بنشيند. جاي طبيعيش آنجاست و مرد در موضع نياز قرار دارد يعني بايد دائما گريه و ‏زاري كند، التماس كند كه خلاصه به ما برسيد او هم ميگويد برو سرفلان شير را ببر، برو ‏فلان ديو را بياور، براي اينكه  مرد را آزمايش كند، ببيند چقدر شجاعت دارد آيا واقعاً ‏مرد هست يا همين‌طوري آمده ادعا مي‌كند. اينكه مي‌بيني زن مولانا مي‌گويد: ‏

رستم زاست بود و زهم زبيش ‏                      هست دد فرمان اسير زال خويش

آنكه دائم مست گفتش آمـدي                           كل يميني يــا حميــرا مـي‌زدي

زن در فرهنگ فارسي مظهر آن وجد معشوقيست، خداوند هم عاشق خودش بوده و ‏هم معشوق، از آن عاشق بودنش مرد را آفريد و از آن معشوق بودنش زن را آفريد. وجه ‏معشوقي در مقام ناز وجه عاشقي در مقام نياز است. ‏

آداب و سنن ما وابسته به معارف الهي است، يعني ما همه چيزمان با او ارتباط دارد ‏حتي وقتي كه مي‌خواهيم براي فرزندانمان قصه بگوييم مي‌گوئيم يكي بود يكي نبود غير ‏از خدا هيچكس نبود از اينجا داستانمان شروع مي‌شود و اين ماجراي نوروز و سيزده بدر ‏و همة اينها، معني دارد. سيزده بدر روزيست كه همة مردم بايد بروند بيرون و جمشيد و ‏سليمان را بياورند سليمان و جمشيد يكي شمرده شده‌اند، در واقع اين ماهي‌اي كه شب ‏عيد مي‌خورند براي اينكه توي شكم ماهي خاتم سليماني هست و آن دل ماست. اينها ‏همه رمز و روايت است بنابراين ادبيات ما سرچشمة فياض هوّيت ماست. من يك مثال ‏كوچكي برايتان بزنم، يك قاليباف اصفهاني اخيراً قالي بافته، با اينكه قالي كوچك است ‏شايد3 متر، يك ميليون مارك براي آن قيمت گذاشتند، من از او پرسيدم كه انگيزه‌ات ‏براي بافتن اين قالي چه بود گفت اين بود كه سرم را بلند نگه دارم بگم من ايرانيم. در ‏لندن به عزيزي برخورديم كه سه تار مي‌نواخت او علت آن را چنين بيان مي‌كرد كه اگر ‏در يك جمع فرانسوي يا انگليسي ساز مي‌زنند نگويند كه در ايران هنرت چيست. اگر ‏هر ايراني اين را وجهة همتش قرار بدهد كه من بايد كاري انجام دهم كه هوّيت ايراني ‏من مايه سربلندي خودم، جامعه‌ام و قومم باشد هركسي مي‌تواند يك سربلندي براي ‏خودش ايجاد نمايد ويليام گفته است من نديدم كه هر كسي بتواند يك كار يگانه در ‏عالم بكند چون همة ما يونيك هستيم هركدام از ما يك گوهري در ذاتمان هست بنابراين ‏بدا به حال ما اگر افتخاراتمان زير خاك باشد و منتظر باشيم كه يك چيزي كشف بشود ‏كه مايه سربلندي ما باشد. سربلندي ما بايد به ذات خودمان باشد.‏

چون شير به خود سپه شكن باش                    فرزند خصال خويشتن باش ‏

اين ذوق هنرمند من، اين انسانيت من، اين تسامح و دين من است، و من چنين هستم ‏بنابراين، فكر مي‌كنم وظيفه ما بخصوص جوانها اين است كه توسط اين فرهنگ فيّاض ‏فارسي، هوّيت خوب ما را حفظ كرده و از معايب مبدا نمائيم و بر مبناي آن حركت ‏كنيم.‏

 

مهدويت در قرآن و احاديث نبوى

 

     

اولا:در قرآن كريم اين مطلب به صورت يك نويد كلى در كمال صراحت هست،يعنى هر كسى كه قرآن كريم را مطالعه كند مى‏بيند قرآن كريم آن نتيجه را كه بر وجود مقدس حضرت حجت مترتب مى‏شود، در آيات زيادى به عنوان يك امرى كه به طور قطع در آينده صورت خواهد گرفت ذكر مى‏كند.از آن جمله است اين آيه: و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون (10) .خدا در قرآن مى‏گويد كه ما در گذشته بعد از«ذكر»-كه گفته‏اند يعنى بعد از آنكه در تورات نوشتيم-در زبور هم اين مطلب را اعلام كرديم،و ما اعلام كرديم،پس شدنى است كه: ان الارض يرثها عبادى الصالحون. صحبت منطقه و محل و شهر نيست،اصلا فكر آنقدر بزرگ و وسيع است كه سخن از تمام زمين است: زمين براى هميشه در اختيار زورمندان و ستمكاران و جباران نمى‏ماند،اين يك امر موقت است،دولت صالحان كه بر تمام زمين حكومت كند،در آينده وجود خواهد داشت.در مفهوم اين آيه كوچكترين ترديدى نيست.
همچنين راجع به اينكه دين مقدس اسلام دين عمومى بشر خواهد شد و تمام اديان ديگر در مقابل اين دين از بين خواهند رفت و تحت الشعاع قرار خواهند گرفت،در قرآن كريم هست،كه اين يكى ديگر از آثار و نتايج وجود مقدس مهدى موعود است: هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله و لو كره المشركون (11) اين دين را به وسيله اين پيامبر فرستاد براى اينكه در نهايت امر آن را بر تمام دينهاى عالم پيروز گرداند،يعنى همه مردم دنيا تابع اين دين بشوند،و آيات ديگرى.چون بحثم درباره آيات قرآن نيست‏به اشاره قناعت مى‏كنم.
از آيات قرآن كه بگذريم مساله احاديث نبوى مطرح است.آيا پيغمبر اكرم در اين زمينه چه مطالبى فرموده است؟آيا فرموده است‏يا نفرموده است؟اگر روايات مربوط به مهدى موعود انحصارا روايات شيعه مى‏بود،براى شكاكان جاى اعتراض بود كه:اگر مساله مهدى موعود يك مساله واقعى است‏بايد پيغمبر اكرم گفته باشد و اگر پيغمبر اكرم گفته بود بايد ساير فرق اسلامى هم روايت كرده باشند و تنها شما شيعيان روايت نكرده باشيد.جوابش خيلى واضح است:اتفاقا روايات باب مهدى موعود را تنها شيعيان روايت نكرده‏اند.رواياتى كه اهل تسنن در اين زمينه دارند،از روايات شيعه اگر بيشتر نباشد كمتر نيست.كتابهايى را كه در اين زمينه نوشته شده است مطالعه كنيد،مى‏بينيد همين طور است.
در همين سالهايى كه ما در قم بوديم دو كتاب در اين زمينه تاليف شد.يكى را مرحوم آية الله صدر(اعلى الله مقامه)البته به زبان عربى نوشته‏اند به نام المهدى و خيال مى‏كنم چاپ هم شده باشد. در آن كتاب،ايشان هر چه روايت نقل كرده‏اند،همه،روايات اهل تسنن است.وقتى انسان مطالعه مى‏كند مى‏بيند كه مساله مهدى موعود در روايات اهل تسنن از روايات شيعه بيشتر هست و كمتر نيست.
كتاب ديگرى كه خوشبختانه به زبان فارسى است،به امر مرحوم آية الله آقاى بروجردى تهيه شده به نام منتخب الاثر،كه يكى از فضلاى حوزه علميه قم كه الآن هم در قم هستند به نام آقاى آقا ميرزا لطف الله صافى از فضلاى مبرز قم(گلپايگانى)تحت رهنمايى مرحوم آية الله بروجردى[اين كتاب را تاليف كردند]،يعنى ايشان دستور كلى اين كتاب را دادند و طرح و شكل و رسم كتاب را تعيين كردند و بعد اين مرد فاضل رفت دنبالش و اين كتاب را نوشت.اين كتاب را هم مطالعه كنيد،مى‏بينيد روايات زيادى در اين زمينه هست‏بالاخص از اهل تسنن،به مضامين و تعبيرات مختلف.
باز من به جنبه روايتى اين بحث كار ندارم،همين طورى كه به جنبه آياتش كار زيادى ندارم من از يك جنبه ديگرى مى‏خواهم مساله موعود اسلام را بحث‏بكنم و آن اينكه:اين مساله روى تاريخ اسلام چه اثرى گذاشته است؟وقتى كه ما تاريخ اسلام را مطالعه مى‏كنيم،مى‏بينيم گذشته از رواياتى كه در اين زمينه از پيغمبر اكرم يا امير المؤمنين وارد شده است اساسا از همان نيمه دوم قرن اول اخبار مربوط به مهدى موعود منشا حوادثى در تاريخ اسلام شده است.چون چنين نويدى و چنين گفته‏اى در كلمات پيغمبر اكرم بوده است احيانا از آن سوء استفاده‏هايى شده است،و اين خود دليل بر اين است كه چنين خبرى در ميان مسلمين از زبان پيغمبرشان پخش و منتشر بوده است و اگر نبود،آن سوء استفاده‏ها نمى‏شد.

بيان على عليه السلام

قبل از اينكه اولين حادثه تاريخى در اين زمينه را عرض كنم،جمله‏هايى از امير المؤمنين على عليه السلام را-كه در نهج البلاغه است و من از مرحوم آية الله العظمى بروجردى شنيدم كه اين جمله‏ها متواتر است‏يعنى تنها در نهج البلاغه نيست و سندهاى متواتر دارد-نقل مى‏كنم.
امير المؤمنين در آن مصاحبه‏اى كه با كميل بن زياد نخعى كرده است[مطالبى در اين باب بيان نموده است]كه كميل مى‏گويد شبى بود،على عليه السلام دست مرا گرفت(ظاهرا در كوفه بوده است)،مرا با خودش برد به صحرا،«فلما اصحر تنفس الصعداء»به صحرا كه رسيديم يك نفس خيلى عميقى،يك آهى از آن بن دل بر كشيد و آنگاه درد دلهايش را شروع كرد،آن تقسيم بندى معروف:«الناس ثلاثة‏» (12) مردم سه دسته هستند:عالم ربانى،متعلمين و مردمان همج رعاع،و بعد شكايت از اينكه كميل!من آدم لايق پيدا نمى‏كنم كه آنچه را مى‏دانم به او بگويم.يك افرادى آدمهاى خوبى هستند ولى احمقند،يك عده‏اى افراد زيركى هستند ولى ديانت ندارند و دين را وسيله دنيا دارى قرار مى‏دهند.مردم را تقسيم بندى كرد و همه شكايت از تنهايى خود:كميل!من احساس تنهايى مى‏كنم،من تنهايم،ندارم آدم قابل و لايق كه اسرارى را كه در دل دارم به او بگويم.در آخر يكمرتبه مى‏گويد:بله،البته زمين هيچ گاه خالى نمى‏ماند:اللهم بلى!لا تخلو الارض من قائم لله بحجة،اما ظاهرا مشهورا،و اما خائفا مغمورا،لئلا تبطل حجج الله و بيناته...يحفظ الله بهم حججه و بيناته،حتى يودعوها نظراءهم و يزرعوها فى قلوب اشباههم (13) . فرمود:بله،در عين حال هيچ وقت زمين از حجت‏خدا خالى نمى‏ماند،يا حجت ظاهر آشكار و يا حجتى كه از چشمها پنها و غايب است.

قيام مختار و اعتقاد به مهدويت

اولين بارى كه مى‏بينيم اثر اعتقاد مهدويت در تاريخ اسلام ظهور مى‏كند،در جريان انتقام مختار از قتله امام حسين عليه السلام است.جاى ترديد نيست كه مختار مرد بسيار سياستمدارى بوده و روشش هم بيش از آنكه روش يك مرد دينى و مذهبى باشد روش يك مرد سياسى بوده است.البته نمى‏خواهم بگويم مختار آدم بدى بوده يا آدم خوبى بوده است،كار به آن جهت ندارم.مختار مى‏دانست كه و لو اينكه موضوع،موضوع انتقام گرفتن از قتله سيد الشهداء است و اين زمينه،زمينه بسيار عالى‏اى است،اما مردم تحت رهبرى او حاضر به اين كار نيستند.شايد(بنا بر روايتى)با حضرت امام زين العابدين هم تماس گرفت و ايشان قبول نكردند.مساله مهدى موعود را كه پيغمبر اكرم خبر داده بود مطرح كرد به نام محمد بن حنفية پسر امير المؤمنين و برادر سيد الشهداء،چون اسمش محمد بود، زيرا در روايات نبوى آمده است:«اسمه اسمى‏»نام او نام من است.گفت:ايها الناس!من نايب مهدى زمانم، آن مهدى‏اى كه پيغمبر خبر داده است (14) .مختار مدتى به نام نيابت از مهدى زمان،بازى سياسى خودش را انجام داد.حال آيا محمد بن حنفيه واقعا خودش هم قبول مى‏كرد كه من مهدى موعود هستم؟بعضى مى‏گويند قبول مى‏كرد براى اينكه بتوانند انتقام را بكشند،ولى اين البته ثابت نيست.در اينكه مختار محمد بن حنفيه را به عنوان مهدى موعود معرفى مى‏كرد شكى نيست،و بعدها از همين جا مذهب‏«كيسانيه‏»پديد آمد.محمد بن حنفيه هم كه مرد گفتند مهدى موعود كه نمى‏ميرد مگر اينكه زمين را پر از عدل و داد كند،پس محمد بن حنفيه نمرده است،در كوه رضوى غايب شده است.

سخن زهرى

جريانهاى ديگرى باز در تاريخ اسلام هست.ابو الفرج اصفهانى كه خودش اموى الاصل و يك مورخ است و شيعه هم نيست،در مقاتل الطالبيين مى‏نويسد كه وقتى خبر شهادت زيد بن على بن الحسين (15) به زهرى (16) رسيد گفت:«چرا اينقدر اين اهل بيت عجله مى‏كنند؟!روزى خواهد رسيد كه مهدى از آنها ظهور كند.»معلوم مى‏شود مساله مهدى موعود از اولاد پيغمبر،آنچنان قطعى و مسلم بوده است كه وقتى خبر شهادت زيد را به زهرى مى‏دهند زهرى فورا ذهنش به اين سو مى‏رود كه زيد قيام كرده است،و مى‏گويد:«اين اولاد پيغمبر چرا عجله مى‏كنند؟!چرا زود قيام مى‏كنند؟!اينها نبايد حالا قيام كنند،قيام اينها مال مهدى موعودشان است.»من كارى ندارم كه اعتراض زهرى آيا وارد است‏يا وارد نيست،خير،وارد هم نيست،غرضم اين جهت است كه زهرى گفت:خواهد آمد روزى كه يكى از اهل بيت پيغمبر قيام كند و قيام او قيام ناجح و موفق باشد.

قيام‏«نفس زكيه‏»و اعتقاد به مهدويت

امام حسن عليه السلام پسرى دارند به نام‏«حسن‏»كه هم اسم خودشان است و لهذا به او مى‏گفتند«حسن مثنى‏»يعنى حسن دوم،حسن بن الحسن،حسن دوم داماد ابا عبد الله الحسين است. فاطمه بنت الحسين زن حسن مثنى است.از حسن مثنى و فاطمه بنت الحسين پسرى متولد مى‏شود به نام‏«عبد الله‏»و چون اين پسر،هم از طرف مادر به حضرت امير و حضرت زهرا متصل مى‏شد و هم از طرف پدر و خيلى خالص بود،به او مى‏گفتند«عبد الله محض‏»يعنى عبد الله،كسى كه يك علوى محض و يك فاطمى محض است،هم از پدر نسب[به على عليه السلام و فاطمه عليها السلام]مى‏برد و هم از مادر.عبد الله محض پسرانى دارد يكى به نام محمد و يكى به نام ابراهيم.زمان اينها مقارن است‏با اواخر دوره اموى يعنى در حدود سنه 130 هجرى.محمد بن عبد الله محض بسيار مرد شريفى است كه به نام‏«نفس زكيه‏»معروف است.در آخر عهد اموى سادات حسنى قيام كردند(جريان مفصلى دارد)،حتى عباسيها هم با محمد بن عبد الله محض بيعت كردند.حضرت صادق عليه السلام را نيز در جلسه‏اى دعوت كردند و به ايشان گفتند ما مى‏خواهيم قيام كنيم و همه مى‏خواهيم با محمد بن عبد الله بن محض بيعت كنيم،شما هم كه سيد حسينيين هستيد بيعت كنيد.امام فرمود:هدف شما از اين كار چيست؟اگر محمد مى‏خواهد به عنوان امر به معروف و نهى از منكر قيام كند،من با او همراهى مى‏كنم و تاييدش مى‏نمايم،اما اگر مى‏خواهد به اين عنوان كه او مهدى اين امت است قيام كند اشتباه مى‏كند،مهدى اين امت او نيست،كس ديگر است و من هرگز تاييد نمى‏كنم.شايد تا حدودى مطلب براى خود محمد بن عبد الله محض هم اشتباه شده بود،زيرا هم اسم پيغمبر بود،يك خالى هم در شانه‏اش داشت (17) ،مردم مى‏گفتند نكند اين خال هم علامت اين باشد كه او مهدى امت است.بسيارى از كسانى كه با وى بيعت كردند،به عنوان مهدى امت‏بيعت كردند.معلوم مى‏شود كه مساله مهدى امت آنقدر در ميان مسلمين قطعى بوده است كه هر كس كه قيام مى‏كرد و اندكى صالح بود افرادى مى‏گفتند«اين همان مهدى‏اى است كه پيغمبر گفته است.»اگر پيغمبر نمى‏گفت اين طور نمى‏شد.

نيرنگ منصور،خليفه عباسى

حتى ما مى‏بينيم يكى از خلفاى عباسى اسمش مهدى است،پسر منصور،سومين خليفه عباسى.اولين خليفه‏شان سفاح است،دوم منصور و سوم پسر منصور،مهدى عباسى.مورخين و از جمله‏«دارمستر»نوشته‏اند كه منصور مخصوصا اسم پسرش را«مهدى‏»گذاشت‏براى اينكه مى‏خواست استفاده سياسى كند،بلكه بتواند يك عده مردم را فريب بدهد،بگويد آن مهدى‏اى كه شما در انتظار او هستيد پسر من است،و لهذا مقاتل الطالبيين و ديگران نوشته‏اند كه گاهى با خصيصين خودش كه روبرو مى‏شد[به دروغ بودن اين مطلب اعتراف مى‏كرد.]يك وقتى با مردى به نام مسلم بن قتيبه كه از نزديكانش بود روبرو شد،گفت:اين محمد بن عبد الله محض چه مى‏گويد؟گفت:«مى‏گويد من مهدى امتم.»گفت:«اشتباه مى‏كند،نه او مهدى امت است نه پسر من‏».ولى گاهى با يك افراد ديگرى كه روبرو مى‏شد مى‏گفت:«مهدى امت او نيست،پسر من است.»عرض كردم بسيارى از كسانى كه بيعت مى‏كردند به همين عنوان بيعت مى‏كردند،از بس روايات مهدى از پيغمبر اكرم زياد رسيده بود و در دست مردم بود و همين اسباب اشتباه مردمى مى‏شد كه كاملا تحقيق نمى‏كردند تا مشخصات بيشترى به دست آورند،زود ايمان پيدا مى‏كردند كه اين،مهدى امت است.

محمد بن عجلان و منصور عباسى

جريانهاى ديگرى در تاريخ اسلام مى‏بينيم،از جمله:يكى از فقهاى مدينه به نام‏«محمد بن جلان‏»رفت‏با محمد بن عبد الله محض بيعت كرد.بنى العباس كه ابتدا حامى اينها بودند.مساله خلافت كه پيش آمد،خلافت را گرفتند،بعد هم سادات حسنى را كشتند.منصور اين مرد فقيه را خواست، تحقيق كرد،ثابت‏شد كه او بيعت كرده است.دستور داد دست او را ببرند.گفت اين دستى كه با دشمن من بيعت كرده است‏بايد بريده شود.نوشته‏اند فقهاى مدينه جمع شدند و شفاعت كردند و در شفاعتشان اين جور گفتند كه خليفه!او تقصير ندارد،او مردى است فقيه و عالم به روايات،اين مرد خيال كرد كه محمد بن عبد الله محض مهدى امت است و لذا با او بيعت كرد و الا قصد او دشمنى با تو نبود.
اين است كه ما مى‏بينيم در تاريخ اسلام موضوع مهدى موعود از مسائل بسيار مسلم و قطعى است.ما همين طور كه دوره به دوره پيش مى‏آييم مى‏بينيم حوادثى در تاريخ اسلام پيدا شده كه منشاش همين اعتقاد به ظهور مهدى موعود بوده است.بسيارى از ائمه ما وقتى كه از دنيا مى‏رفتند عده‏اى مى‏گفتند شايد نمرده است،شايد غايب شده است،شايد مهدى امت است.اين امر راجع به حضرت امام موسى كاظم هست،حتى راجع به حضرت باقر هست،ظاهرا راجع به حضرت صادق هم هست،و راجع به بعضى از ائمه ديگر نيز هست.
حضرت صادق پسرى دارند به نام اسماعيل كه‏«اسماعيليه‏»منتسب به او هستند.اسماعيل در زمان حيات حضرت از دنيا رفت.حضرت خيلى هم اسماعيل را دوست مى‏داشتند.وقتى اسماعيل از دنيا رفت و او را غسل دادند و كفن كردند،حضرت صادق مخصوصا آمدند به بالين اسماعيل،اصحابشان را صدا زدند،كفن را باز كردند،صورت اسماعيل را نشان دادند و فرمودند:اين اسماعيل پسر من است،اين مرد،فردا ادعا نكنيد كه او مهدى امت است و غايب شد،جنازه‏اش را ببينيد،صورتش را ببينيد، بشناسيد و بعد شهادت بدهيد.
اينها همه نشان مى‏دهد كه زمينه مهدى امت در ميان مسلمين به قدرى قطعى بوده است كه جاى شك و ترديد نيست.تا آنجا كه من تحقيق كرده‏ام،تا زمان ابن خلدون شايد حتى يك نفر از علماى اسلام پيدا نشده است كه بگويد احاديث مربوط به مهدى عليه السلام از بيخ اساس ندارد،همه قبول كرده‏اند.اگر اختلاف بوده است،درباره جزئيات بوده كه آيا مهدى اين شخص است‏يا آن شخص؟آيا پسر امام حسن عسكرى است‏يا نه؟آيا از اولاد امام حسن است‏يا از اولاد امام حسين؟اما در اينكه اين امت مهدى‏اى خواهد داشت و آن مهدى از اولاد پيغمبر و از اولاد حضرت زهرا است و كارش اين است كه جهان را پر از عدل و داد مى‏كند پس از آنكه پر از ظلم و جور شده است،ترديدى نبوده است.

سخن دعبل

دعبل خزاعى مى‏آيد حضور حضرت رضا عليه السلام و آن اشعار مرثيه خودش را مى‏گويد:
ا فاطم لو خلت الحسين مجدلا و قد مات عطشانا بشط فرات
خطاب مى‏كند به حضرت زهرا و يك يك مصائبى را كه بر اولاد ايشان وارد شده بيان مى‏كند كه از آن قصائد بسيار غراى زبان عرب و از بهترين مراثى‏اى است كه در اين زمينه‏ها گفته شده است.حضرت رضا عليه السلام خيلى گريه مى‏كند.دعبل در اين اشعارش و در اين اظهار تاثر خودش قبور اولاد زهرا را يك يك بيان مى‏كند،قبورى كه در«فخ‏»است،قبورى كه در«كوفان‏»است،اشاره به شهادت همين محمد بن عبد الله محض مى‏كند،اشاره به شهادت برادرش مى‏كند،اشاره به شهادت زيد بن على بن الحسين مى‏كند،اشاره به شهادت حضرت سيد الشهداء مى‏كند،اشاره به شهادت حضرت موسى بن جعفر مى‏كند(و قبر ببغداد لنفس زكية)كه نوشته‏اند در اينجا حضرت رضا فرمود:يك شعر هم من مى‏گويم اضافه كن:«و قبر بطوس يا لها من مصيبة‏»كه عرض كرد:آقا!اين قبر را من نمى‏شناسم.فرمود: اين قبر من است.
دعبل در اين اشعارش شعرى دارد كه به همين موضوع اشاره مى‏كند.در اين شعر،دعبل تصريح مى‏كند كه تمام اين قضايا هست و هست و هست تا ظهور امامى كه آن ظهور لا محاله وقوع پيدا مى‏كند و قطعا صورت مى‏گيرد.
اگر بخواهيم باز هم از شواهد تاريخى ذكر كنيم،شواهد تاريخى زياد ديگرى داريم كه لزومى ندارد همه آنها را براى شما عرض كنم.ذكر اين شواهد از اين جنبه بود كه خواستم بگويم مساله مهدى موعود از صدر اسلام و از زمان پيغمبر اكرم يك امر قطعى و مسلم در ميان مسلمين بوده است و از نيمه دوم قرن اول هجرى منشا حوادث بزرگ تاريخى شده است.

اعتقاد به مهدويت در جهان تسنن

اگر مى‏خواهيد بفهميد كه اين مساله منحصر به شيعه نيست (18) ببينيد آيا مدعيان مهدويت فقط در ميان شيعه زياد بوده‏اند و در ميان اهل تسنن نبوده‏اند؟مى‏بينيد مدعيان مهدويت در ميان اهل تسنن هم زياد بوده‏اند.يكى از آنها همين مهدى سودانى يا متمهدى سودانى است كه در كمتر از يك قرن اخير در سودان ظهور كرد و در آنجا يك جمعيتى به وجود آورد كه تا همين اواخر هم بودند.اصلا اين مرد كه ظهور كرد.به ادعاى مهدويت ظهور كرد،يعنى اينقدر اعتقاد به مهدى در همان سرزمينهاى سنى‏نشين وجود داشته است كه زمينه را براى ادعاى يك مهدى دروغين مساعد كرد.در كشورهاى ديگر اسلامى نيز مدعيان مهدويت زياد بوده‏اند.در هندوستان و پاكستان قاديانيها به همين عنوان ادعاى مهدويت ظهور كردند،و در روايات ما هم زياد است كه مدعيان كذاب و به اعتبارى دجالها زياد پيدا خواهند شد و ادعاهايى خواهند كرد.

بيان حافظ

من الان نمى‏دانم كه حافظ آيا واقعا شيعه است‏يا سنى،و خيال هم نمى‏كنم كه كسى به طور قطع بتواند بگويد كه حافظ شيعه بوده است.ولى ما در اشعار حافظ نيز مى‏بينيم[به اين مساله اشاره شده است.]دو مورد الان يادم هست،يكى آنجا كه مى‏گويد:
كجاست صوفى دجال چشم ملحد شكل بگو بسوز كه مهدى دين پناه رسيد
و ديگر آن غزل معروفى كه چقدر با حال هم گفته است:
مژده اى دل كه مسيحا نفسى مى‏آيد كه ز انفاس خوشش بوى كسى مى‏آيد از غم و درد مكن ناله و فرياد كه دوش زده‏ام فالى و فرياد رسى مى‏آيد ز آتش وادى ايمن نه منم خرم و بس موسى اينجا به اميد قبسى مى‏آيد كس ندانست كه منزلگه مقصود كجاست اينقدر هست كه بانگ جرسى مى‏آيد خبر بلبل اين باغ مپرسيد كه من ناله‏اى مى‏شنوم كز قفسى مى‏آيد
عرايض من در اين قسمت كه مى‏خواستم از جنبه تاريخى بحث كنم به پايان رسيد.حال بعد از زمان حضرت حجت چه مدعيان كذابى پيدا خواهند شد،آن هم خودش يك داستانى دارد كه ديگر وارد آن نمى‏شوم.پايان عرايض خودم را مى‏خواهم به سه مطلب ديگر اختصاص بدهم.
اينكه بعد از آنكه دنيا پر از ظلم و جور شد عدل كلى پيدا مى‏شود مساله‏اى به وجود آورده است و آن اين كه:بعضى از افراد به اتكاء همين مطلب با هر اصلاحى مخالفند،مى‏گويند دنيا بايد پر از ظلم و جور بشود تا يكدفعه انقلاب گردد و پر از عدل و داد بشود.اگر هم به زبان نياورند،ته دلشان[با اصلاح]مخالف است.اگر ببينند يك كسى يك قدم اصلاحى بر مى‏دارد ناراحت مى‏شوند.وقتى كه مى‏بينند در جامعه‏اى در مردم يك علامت توجهى به سوى ديانت پيدا شده واقعا ناراحت مى‏شوند،مى‏گويند نبايد چنين چيزى بشود،بايد مرتب بدتر شوند تا حضرت ظهور كنند،اگر بنا شود ما يك كارى كنيم كه مردم به سوى دين بيايند ما به ظهور حضرت حجت‏خيانت كرده و ظهور ايشان را تاخير انداخته‏ايم.
آيا واقعا مطلب از همين قرار است‏يا نه؟توضيحى مى‏دهم تا مطلب خوب معلوم شود.

ماهيت قيام مهدى عليه السلام

برخى حوادث در دنيا وقتى كه واقع مى‏شود تنها جنبه انفجار دارد.مثل اينكه يك دمل در بدن شما پيدا مى‏شود.اين دمل بايد برسد به حدى كه يكدفعه منفجر شود.بنا بر اين هر كارى كه جلوى انفجار اين دمل را بگيرد كار بدى است،اگر هم مى‏خواهيد دوا روى آن بگذاريد بايد يك دوايى بگذاريد كه اين دمل زودتر منفجر شود.بعضى از فلسفه‏ها هم كه برخى از سيستمهاى اجتماعى و سياسى را مى‏پسندند طرفدار انقلاب به معنى انفجارند.به عقيده آنها هر چيزى كه جلوى انفجار را بگيرد بد است.و لهذا مى‏بينيد بعضى از روشها و سيستمهاى اجتماعى به طور كلى با اصلاحات اجتماعى مخالفند،مى‏گويند:اين اصلاحات چيست كه شما مى‏كنيد؟!بگذاريد اصلاح نباشد،بگذاريد مفاسد زياد شود،عقده‏ها و كينه‏ها زياد شود،ناراحتى و ظلم بيشتر شود،كارها پريشانتر شود،پريشانى و پريشانى تا يكمرتبه از بن زير و رو شود و انقلاب صورت گيرد.
فقه ما در اينجا وضع روشنى دارد.آيا ما مسلمانان راجع به ظهور حضرت حجت‏بايد اين جور فكر كنيم؟ بايد بگوييم:بگذاريد معصيت و گناه زياد شود.بگذاريد اوضاع پريشانتر گردد،پس امر به معروف و نهى از منكر نكنيم،بچه‏هايمان را تربيت نكنيم،بلكه خودمان هم براى اينكه در ظهور حضرت حجت‏سهيم باشيم العياذ بالله نماز نخوانيم،روزه نگيريم،هيچ وظيفه‏اى را انجام ندهيم،ديگران را هم تشويق كنيم كه نماز را رها كنيد،روزه را رها كنيد،زكات را رها كنيد،حج را رها كنيد،بگذاريد همه اينها از بين برود تا مقدمات ظهور فراهم شود؟خير،اين بدون شك بر خلاف يك اصل قطعى اسلامى است،يعنى به انتظار ظهور حضرت حجت،هيچ تكليفى از ما ساقط نمى‏شود،نه تكليف فردى و نه تكليف اجتماعى. شما در شيعه-كه اساسا اين اعتقاد از يك نظر اختصاص به دنياى تشيع دارد-تا چه رسد به اهل تسنن، يك عالم پيدا نمى‏كنيد كه بگويد انتظار ظهور حضرت حجت‏يك تكليف كوچك را از ما ساقط مى‏كند. هيچ تكليفى را از ما ساقط نمى‏كند.اين يك نوع[تفسير از ظهور حضرت حجت]است.
نوع ديگر اين است كه صحبت رسيده شدن است نه صحبت انفجار،مثل يك ميوه در صراط تكامل است.ميوه موقعى دارد،چنانكه دمل هم موقعى دارد.ولى دمل يك موقعى دارد براى اينكه منفجر شود، و ميوه يك موقعى دارد كه برسد،يعنى سير تكاملى خودش را طى كند و برسد به مرحله‏اى كه بايد چيده شود.مساله ظهور حضرت حجت‏بيش از آنكه شباهت داشته باشد به انفجار يك دمل،شباهت دارد به رسيدن يك ميوه،يعنى اگر ايشان تاكنون ظهور نكرده‏اند،نه فقط به خاطر اين است كه گناه كم شده است،بلكه همچنين هنوز دنيا به آن مرحله از قابليت نرسيده است،و لهذا شما در روايات شيعه زياد مى‏بينيد كه هر وقت آن اقليت‏سيصد و سيزده نفر پيدا شد امام ظهور مى‏كند.هنوز همان قليت‏سيصد و سيزده نفر-يا كمتر يا بيشتر-وجود ندارد،يعنى زمان بايد آنقدر جلو برود كه از يك نظر هر اندازه فاسد شود،از نظر ديگر آنهايى كه مى‏خواهند حكومت را تشكيل بدهند و به تبع و در زير لواى ايشان زمامدار جهان شوند پديد آيند.هنوز چنين مردان لايقى در دنيا به وجود نيامده‏اند.بله‏«تا پريشان نشود كار به سامان نرسد»اما پريشانى تا پريشانى فرق مى‏كند.هميشه در دنيا پريشانى پيدا مى‏شود،پشت‏سر پريشانى سامان پيدا مى‏شود،بعد اين سامان تبديل به پريشانى مى‏شود اما پريشانى در يك سطح عاليتر،نه در سطح پايين.بعد آن پريشانى تبديل به يك سامان مى‏شود،باز در يك سطح عاليتر از سامان اول.بعد آن سامان تبديل به يك پريشانى مى‏شود،باز پريشانى در يك سطح عاليتر. يعنى اين پريشانى بعد از آن سامان،حتى بر خود آن سامان برترى دارد.لهذا مى‏گويند حركت اجتماع بشر حركت‏حلزونى است،يعنى حركت دورى ارتفاعى است،در عين اينكه اجتماع بشر دور مى‏زند،در يك سطح افقى دور نمى‏زند،رو به بالا دور مى‏زند.بله،مرتب سامانها به پريشانيها مى‏گرايد اما پريشانى‏اى كه در عين اينكه پريشانى است در سطح بالاتر است.
بدون شك امروز دنياى ما يك دنياى پريشان و از هم گسيخته‏اى است،يك دنيايى است كه الآن اختيار از دست زمامداران بزرگ درجه اول آن هم بيرون است،اما اين يك پريشانى است در سطح جهان،با پريشانى در ده از زمين تا آسمان فرق مى‏كند،با سامان يك ده هم از زمين تا آسمان فرق مى‏كند،با سامان يك شهر هم از زمين تا آسمان فرق مى‏كند.
بنابراين ما،هم رو به پريشانى مى‏رويم و هم رو به سامان،در آن واحد.ما كه رو به ظهور حضرت حجت مى‏رويم،در آن واحد هم رو به پريشانى مى‏رويم،چون از سامان به پريشانى بايد رفت،و هم رو به سامان مى‏رويم،چون پريشانى در سطح بالاتر است.كى در صد سال پيش-تا چه رسد به پانصد سال پيش-اين افكارى كه امروز در ميان افراد بشر پيدا شده،پيدا شده بود؟!امروز ديگر روشنفكران جهان مى‏گويند: يگانه راه چاره بدبختيهاى امروز بشر تشكيل يك حكومت واحد جهانى است.اصلا در گذشته چنين فكرى به مخيله بشر نمى‏توانست‏خطور كند.
پس چون ما در عين اينكه رو به پريشانى مى‏رويم رو به سامان هم مى‏رويم،لهذا اسلام هرگز دستور نمى‏دهد[كه تكاليف را انجام ندهيد.]اگر غير از اين بود دستور مى‏داد كه محرمات را ارتكاب كنيد، واجبات را ترك كنيد،امر به معروف و نهى از منكر نكنيد،بچه‏هايتان را تربيت نكنيد،بگذاريد فساد بيشتر شود،شما كه مى‏رويد دنبال نماز خواندن،روزه گرفتن،امر به معروف،تاليف كتاب،سخنرانى، تبليغ،و مى‏خواهيد سطح تبليغات را بالا ببريد،شما كه مى‏خواهيد اصلاح كنيد،ظهور حضرت حجت را تاخير مى‏اندازيد.خير،همين اصلاحات هم ظهور حضرت حجت را نزديك مى‏كند همان طور كه آن پريشانيها نيز ظهور حضرت حجت را نزديك مى‏كند.ابدا مساله انتظار ظهور حضرت حجت نبايد اين خيال را در دماغ ما بياورد كه ما كه منتظر ظهور هستيم پس فلان تكليف-كوچك يا بزرگ-از ما ساقط است،هيچ تكليفى از ما ساقط نمى‏شود.
مطالب ديگرى هم هست كه ديگر وقت ما منقضى شد و بايد تدريجا به عرايض خودم خاتمه بدهم. مطلبى را برايتان عرض بكنم كه آخرين مطلب من است:

مهدويت،يك فلسفه بزرگ جهانى

كوشش كنيد فكر خودتان را در مساله حضرت حجت‏با آنچه كه در متن اسلام آمده تطبيق بدهيد. غالب ما اين مساله را به صورت يك آرزوى كودكانه يك آدمى كه دچار عقده و انتقام است در آورده‏ايم. گويى حضرت حجت فقط انتظار دارند كه كى خداوند تبارك و تعالى به ايشان اجازه بدهند كه مثلا بيايند ما مردم ايران را غرق در سعادت كنند يا شيعه را غرق در سعادت كنند،آنهم شيعه‏اى كه ما هستيم كه شيعه نيستيم.نه،اين يك فلسفه بزرگ جهانى است،چون اسلام يك دين جهانى است،چون تشيع به معنى واقعى‏اش يك امر جهانى است.اين را ما بايد به صورت يك فلسفه بزرگ جهانى تلقى كنيم.وقتى قرآن مى‏گويد: و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون (19) ، صحبت از زمين است،نه صحبت از اين منطقه و آن منطقه و اين قوم و آن نژاد.اولا اميدوارى به آينده است كه دنيا در آينده نابود نمى‏شود.مكرر گفته‏ام كه امروز اين فكر در دنياى اروپا پيدا شده كه بشر در تمدن خودش به مرحله‏اى رسيده كه با گورى كه خودش به دست‏خودش كنده است‏يك گام بيشتر فاصله ندارد.طبق اصول ظاهرى نيز همين طور است ولى اصول دين و مذهب به ما مى‏گويد:زندگى سعادتمندانه بشر آن است كه در آينده است،اين كه اكنون هست موقت است.دوم:آن دوره،دوره عقل و عدالت است.شما مى‏بينيد يك فرد سه دوره كلى دارد:دوره كودكى كه دوره بازى و افكار كودكانه است، دوره جوانى كه دوره خشم و شهوت است،و دوره عاقله مردى و پيرى كه دوره پختگى و استفاده از تجربيات،دوره دور بودن از احساسات و دوره حكومت عقل است.اجتماع بشرى هم همين طور است. اجتماع بشرى سه دوره را بايد طى كند.يك دوره،دوره اساطير و افسانه‏ها و به تعبير قرآن دوره جاهليت است.دوره دوم دوره علم است،ولى علم و جوانى،يعنى دوره حكومت‏خشم و شهوت.به راستى عصر ما بر چه محورى مى‏گردد؟اگر انسان،دقيق حساب كند مى‏بيند محور گردش زمان ما يا خشم است و يا شهوت.عصر ما بيش از هر چيزى عصر بمب است(يعنى خشم)و عصر مينى ژوپ است(يعنى شهوت).آيا دوره‏اى نخواهد آمد كه آن دوره،حكومت،نه حكومت اساطير باشد و نه حكومت‏خشم و شهوت و بمب و مينى ژوپ؟دوره‏اى كه واقعا در آن دوره معرفت و عدالت و صلح و انسانيت و عنويت‏حكومت كند؟چگونه مى‏شود كه چنين دوره‏اى نيايد؟!مگر مى‏شود كه خداوند اين عالم را خلق كرده باشد و بشر را به عنوان اشرف مخلوقات آفريده باشد،بعد بشر به دوره بلوغ خودش نرسيده يكمرتبه تمام بشر را زير و رو كند؟!پس مهدويت‏يك فلسفه بسيار بزرگ است.ببينيد مضامينى كه ما در اسلام داريم چقدر عالى است!نزديك ماه مبارك رمضان است،دعاى افتتاح را موفق خواهيد بود و در شبهاى ماه مبارك رمضان خواهيد خواند.قسمت زيادى از آخر اين دعا اختصاص به وجود مقدس حضرت حجت دارد كه من همانها را مى‏خوانم و دعاى من هم همانها خواهد بود:
«اللهم انا نرغب اليك فى دولة كريمة تعز بها الاسلام و اهله‏»
پروردگارا ما آرزو مى‏كنيم و از تو مى‏خواهيم زندگى در پرتوى يك دولت‏بزرگوارى را كه‏«تعز بها الاسلام و اهله و تذل بها النفاق و اهله‏»در آنجا اسلام حقيقى را با اهل اسلام عزت خواهى بخشيد و نفاقها و دو رويى‏ها را از بين خواهى برد و ذليل خواهى كرد.«و تجعلنا فيها من الدعاة الى طاعتك و القادة الى سبيلك‏»اين افتخار را به ما مى‏دهى كه ما در آن دوره دعوت كننده ديگران به طاعت تو باشيم،راهنما و قائد و پيشرو ديگران در راه تو باشيم.
خدايا ما را از كسانى قرار بده كه در دنيا و آخرت مشمول رحمت و عنايت تو باشيم.
خدايا تو را به ذات مقدست و به حقيقت اولياء كرامت قسم مى‏دهيم كه ما را از كسانى قرار بده كه شايسته اين آرزوى بزرگ بوده باشيم.
پى‏نوشت‏ها:
1- نور/55.
2- احزاب/45 و46.
3- حديد/25.
4- [از قاريان قرآن كه حسينيه ارشاد از او دعوت به عمل آورده بود.]
5- اعلام الورى،ص 401.
6- نهج البلاغه،خطبه 138.
7- آل عمران/103.
8- بحار الانوار،ج 52/ص 122.
9- نور/55.
10- انبياء/105.
11- توبه/33.
12- الناس ثلاثة:فعالم ربانى،و متعلم على سبيل نجاة،و همج رعاع.
13- نهج البلاغه،حكمت‏147.
14- اين را هم توجه داشته باشيد:از صدر اسلام،زمان ظهور مهدى عليه السلام هيچ وقت مشخص نشده است.البته يك خواصى مى‏دانستند پسر فلان كس پسر فلان كس،ولى در رواياتى كه پيغمبر همين قدر فرمود:«مهدى از اولاد من حتما بايد ظهور كند»چيزى كه تاريخ آن را نيز مشخص نمايد وجود نداشت.
15- مى‏دانيد كه حضرت امام زين العابدين پسرى دارند به نام‏«زيد».زيد قيام كرد و شهيد شد.راجع به زيد كه چگونه آدمى بوده است،آدم خوبى بوده يا آدم خوبى نبوده،حرفهايى هست ولى مطابق آنچه كه از روايات شيعه استفاده مى‏شود ائمه ما زيد را تجليل كرده‏اند.در روايت كافى آمده است كه امام صادق فرمود:«به خدا قسم زيد شهيد از دنيا رفت.»و اين زيد همان كسى است كه زيديها يعنى شيعيان زيدى كه الآن در يمن هستند،همه يا بيشترشان او را بعد از امام زين العابدين امام مى‏دانند.خودش به هر حال مرد خوبى بوده است،مرد زاهد و متقى‏اى بوده است.مطابق روايات ما قيام او قيام امر به معروف و نهى از منكر بوده است نه قيام ادعاى امامت.بنابراين زيد از نظر ما مرد شريف و صالحى است.
16- زهرى از اهل تسنن است.زهرى و شعبى دو نفر از تابعين‏اند،يعنى كسانى هستند كه اصحاب پيغمبر را درك كرده‏اند نه خود پيغمبر را،و اينها از مشايخ و علماى بزرگ عصر خودشان هستند.
17- پيغمبر اكرم خالى در شانه‏شان داشتند كه آن را«مهر نبوت‏»مى‏ناميدند.
18- البته آنچه انحصار به شيعه دارد با اين مشخصات است كه اهل تسنن همه‏شان با اين مشخصات قبول ندارند،برخى از آنها قبول دارند.
19- انبياء/105.
منبع:مجموعه آثار جلد 18 صفحه 168 استاد شهيد مرتضى مطهرى

ولادت حضرت ولى عصر (عج)

 

 

گزارش و تفصيل ولادت سراسر بركت امام در كتب معتبر و اخبار مشروحا بيان شده‏است از جمله اين اخبار روايتى است كه درينابيع الموده ص 449 و 451 فاضل قندوزى كه از علماى اهل سنت است و شيخ طوسى در كتاب غيبت و شيوخ ديگر روايت كرده‏اند و صدوق در كتاب كمال الدين به سند صحيح و معتبر از جناب موسى بن محمد بن قاسم بن حمزة بن موسى بن جعفر (عليه السلام) از حضرت حكيمه خاتون دختر والامقام امام محمد تقى (عليه السلام) كه از بانوان با عظمت و شخصيت و فضيلت‏خاندان رسالت است‏حديث كرده‏است.
حكيمه فرمود امام حسن عسكرى (عليه السلام) فرستاد (فردى را) نزد من كه عمه امشب در نزد ما افطار كن كه شب نيمه شعبان است و خداوند حجت را در اين شب ظاهر فرمايد و او حجت‏خدا در زمين است.
من عرض كردم: مادرش كيست؟
فرمود: نرجس.
گفتم: فدايت‏شوم به خدا سوگند در او اثرى نيست.
فرمود: همين است كه براى تو مى‏گويم.
حكيمه گفت: پس آمدم چون سلام كردم و نشستم نرجس خواست پاى افزارم را بيرون آورد گفت اى سيده من و سيده خاندان من چگونه شب كردى؟
گفتم: بلكه تو سيده من و سيده خاندان من هستى.
گفت: اى عمه اين چه سخن است!؟
گفتم: اى دخترم، خدا امشب به تو پسرى كرامت فرمايد كه در دنيا و آخرت آقا است پس او خجلت كشيد و حيا كرد وقتى از نماز عشا فارغ شدم افطار كردم و در بستر خوابيدم. چون نيمه شب رسيد برخاستم براى نماز شب نماز را خواندم و فارغ شدم و نرجس همچنان در خواب و راحت‏بود من نشستم براى تعقيب و سپس خوابيدم و هراسان بيدار شدم، او همچنان خواب بود پس برخاست نماز شب را خواند و خوابيد.
حكيمه فرمود: براى فحص از صبح بيرون آمدم فرز اول ظاهر شده بود هنوز نرجس در خواب بود در شك افتادم امام فرياد زد عمه شتاب مكن كه مطلب نزديك گرديده گفت نشستم و سوره الم سجده و يس خواندم كه ناگاه نرجس هراسناك بيدار شد من به بالينش شتافتم و گفتم:
«بسم الله عليك‏» آيا چيزى احساس مى‏كنى؟
گفت‏بله اى عمه
گفتم آسوده خاطر باش همان است كه به تو گفتم.
حكيمه گفت پس مرا سستى و از خود بى خودى فرا گرفت و او نيز چنين شد وقتى به حس آقايم بيدار شدم جامه را از روى نرجس به يك سو زدم و آقاى خود را ديدم كه در حال سجده است و مواضع سجودش را برزمين گذارده او را در برگرفتم ديدم نظيف و پاكيزه است‏حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام) به من صيحه زد اى عمه پسرم را به نزد من بياور.
او را نزد امام بردم امام دستهايش را زير دو ران و پشت او گذارد و پاهايش را در سينه خود قرار داد و زبانش را در دهان او نهاد و دست‏بر چشمها و گوش و مفاصلش كشيد.
پس فرمود: سخن بگو اى پسرم.
فرمود:
«اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و ان محمدا رسول الله‏»
سپس بر اميرالمؤمنين و بر امامان تا پدر بزرگوارش صلوات فرستاد و سكوت فرمود.
امام فرمود او را نزد مادرش ببر تا به او سلام كند و به نزد من آور پس او را نزد مادرش بردم به مادرش سلام كرد سپس او را برگرداندم در مجلس امام گذاردم فرمود اى عمه روز هفتم كه شد نزد ما بيا حكيمه فرمود: بامدادان رفتم كه به امام سلام عرض كنم پرده را بالا زدم تا از آقاى خود تفقد كنم او را نديدم گفتم فدايت‏شوم چه شد آقاى من؟
فرمود اى عمه او را به آن كس سپردم كه مادر موسى او را به او سپرد.
حكيمه گفت: روز هفتم كه شد به نزد آن حضرت رفتم و سلام كردم و نشستم.
امام فرمود پسرم را به نزد من باور پس من آقايم را در حالى كه در پارچه‏اى بود به نزد آن حضرت بردم با او مانند روز اول رفتار كرد پس زبان در دهانش گذارد مثل آنكه شير و عسل به او مى‏دهد سپس فرمود سخن بگو:
گفت: اشهد ان لا اله الا الله و صلوات بر محمد و امير المؤمنين و امامان تا پدرش - صلوات الله عليهم اجمعين - فرستاد و اين آيه را تلاوت كرد:
(بسم الله الرحمن الرحيم و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم فى الارض و نرى فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون)
موسى بن محمد بن قاسم راوى حديث گفت: اين سرگذشت را از عقيد خادم پرسيدم گفت: حكيمه راست فرموده است (1)
صدوق در حديثى كه در نهايت اعتبار و اعتماد است‏به واسطه احمد بن الحسن بن عبدالله بن مهران امى عروضى ازدى از احمد بن حسين قمى روايت كرده كه چون خلف صالح متولد شد از ناحيه حضرت امام حسن عسكرى 7 نامه‏اى براى جدم احمد بن اسحاق رسيد به دست‏خط آن حضرت كه توقيعات به همان خط وارد مى‏شد در آن مكتوب بود براى ما مولودى ولادت يافت‏بايد در نزد تو مستور و از مردم پنهان بماند زيرا آن را بر كسى ظاهر نمى‏كنيم مگر نزدكيتر را به واسطه نزديكى او و ولى رابه جهت ولايتش دوست داشتيم اعلام آنرا به تو، تا خدا تو را به آن مسرور سازد مانند آنكه ما را به آن مسرور ساخت (2)
و در روايت مسعودى است كه احمد بن اسحاق به حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام) عرض كرد: وقتى نامه بشارت شما به ولادت آقاى ما رسيد باقى نماند از مرد و زنى و نه پسريكه به مرتبه فهم رسيده باشد مگر آنكه قائل به حق شد حضرت فرمود: آيا نمى‏دانيد كه زمين از حجة الله خالى نمى‏ماند (3)
و در حديث ديگر شيخ ثقه جليل فضل بن شاذان كه پس از ولادت حضرت ولى عصر وپس از وفات امام حسن عسكرى (عليه السلام) (بين 255 تا 260) وفات كرده در كتاب غيبت‏خود از حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام) به واسطه محمد بن على بن حمزه بن حسين بن عبيد الله بن عباس بن اميرالمومنين (عليه السلام) روايت كرده است كه فرمود:
متولد شد ولى خدا و حجت‏خدا بربندگان خدا و جانشين من بعد از من ختنه كرده شده در شب نيمه شعبان سال 255 هنگام طلوع فجر و نخستن كسى كه او را شست رضوان خازن بهشت‏بود كه با جمعى از ملائكه مقربين او را به آب كوثر و سلسبيل غسل دادند (4)
و در احاديث ديگر روايت است كه وقتى امام عصر متولد شد حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام) دستور فرموده: ده هزار رطل نان و ده هزار رطل گوشت‏بين فقراى بنى هاشم تقسيم كنند و سيصد گوسفند عقيقه نمايند (5) .
و نيز روايت است كه در روز سوم ولادت پدر بزرگوارش او را به اصحاب خود نشان داد و فرمود: اين است جانشين من و امام شما بعد از من و او است همان قائمى كه گردنها به انتظار او كشيده مى‏شود پس وقتى زمين پر از جور و ستم شد ظاهر مى‏شود و پر مى‏كند آنرا از عدل و داد (6)
نصر بن على جهضمى كه از ثقات رجال اهل سنت است در كتاب مواليد الائمه نقل كرده كه حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام) هنگام ولادت فرزندش «م ح م د» فرمود: گمان كردند ستمكاران كه مرا مى‏كشند و اين نسل را مقطوع مى‏سازند پس چگونه يافتند قدرت قادر را و او را «مؤمل‏» نام گذارد. (7)
احمد بن اسحاق اشعرى از حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام) روايت كرده است كه فرمود:
«الحمد لله الذى لم يخرجنى من الدنيا حتى ارانى الخلف من بعدى اشبه الناس برسول الله خلقا و خلقا يحفظه الله فى غيبته ثم يظهر فيملا الارض قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما» (8)
«سپاس مختص خدائى است كه مرا از دنيا خارج نساخت تا جانشين مرا بعد از من به من نماياند كه شبيه‏ترين مردم به رسول خدا (صلى الله عليه و آله) از جهت‏خلق و خلق مى‏باشد خدا او را در غيبتش حفظ مى‏فرمايد سپس ظاهر مى‏شود پس پر مى‏كند زمين را از قسط و عدل چنانچه پر شده از ظلم و جور.»
و براى اطلاع بيشتر از اين به كتابهاى حديث مانند غيبت نعمانى و شيخ و كمال الدين و بحار الانوار و اثبات الهداة و اربعين خاتون آبادى و منتخب الاثر صافى گلپايگانى مراجعه شود.

ولادت و امامت امام (عليه السلام) از نظر علما و مورخين اهل سنت

علاوه بر آنكه عموم علماى حديث و تاريخ نگاران و صاحبان كتابهاى تراجم شيعه اثنى عشرى واقعه ولادت حضرت را بر اساس مدارك و مصادر صحيح ثبت و ضبط كرده‏اند و در عصر پدر بزرگوارش و عصر غيب صغرى و كبرى صدها اشخاص مورد وثوق و اعتماد را مى‏شناسيم كه به سعادت ديدار آن ولى اعظم خدا نائل شده و معجزات و خوارق عادات كثيرى از آن رهبر جهانى را نديده‏اند گروه بسيارى از مشاهير علماى اهل سنت نيز ولادت آن حضرت و شرح و تفصيلات آن را در كتب ذكر نموده و بعضى به امامت و مهدويت آن سرور اقرار و اشعار بلند به زبان عربى و فارسى در مدح او سروده‏اند و حتى مدعى شرفيابى به آن حضور اقدس و استماع حديث از حضرتش شده‏اند كه ما عين عبارات و كلمات عده‏اى از آنان را در كتاب منتخب الاثر نگاشته‏ايم و با رعايت اختصار در اينجا فقط به ذكر نام آنها قناعت مى‏نمائيم:
1 - ابن حجر هيثمى مكى شافعى، (متولد سال 974).
2 - مؤلف روضة الاحباب سيد جمال الدين، (متوفا در سال 1000).
3 - ابن الصباغ على بن محمد مالكى مكى، (متوفا در سال 855)
4 - شمس الدين ابوالمظفر يوسف مؤلف التاريخ الكبير و تذكرة الخواص، (متوفا در سال 654)
5 - نور الدين عبد الرحمن جامى معروف صاحب كتاب شواهد النبوه
6 - شيخ حافظ ابو عبد الله محمد بن يوسف گنجى صاحب كتاب البيان فى اخبار صاحب الزمان و كتابهاى ديگر (متوفى سال 658)
7 - ابوبكر احمد بن حسين بيهقى، (متوفا در سال 458)
8 - كمال الدين محمد بن طلحه شافعى (متوفا در سال 652).
9 - حافظ بلاذرى ابو محمد احمد بن ابراهيم طوسى، (متوفا در سال 339).
10 - قاضى فضل بن روز بهان، شارح كتاب الشمائل ترندى.
11 - ابن الخشاب ابو محمد عبد الله بن احمد (متوفا در سال 567)
12 - شيخ عارف شهير محى الدين صاحب كتاب الفتوحات (متوفا در سال 638)
13 - شيخ سعد الدين حموى.
14 - شيخ عبد الوهاب شعرانى مؤلف اليواقيت و الجواهر (متوفا در سال 973)
15 - شيخ حسن عراقى
16 - شيخ على الخواص
17 - ابن اثير مؤلف تاريخ كامل
18 - حسين بن معين الدين ميبدى صاحب شرح ديوان
19 - خواجه پارسا محمد بن محمد بن محمود بخارى (متوفا در سال 822)
20 - حافظ ابوالفتح محمد بن ابى‏الفوارس صاحب كتاب الاربعين
21 - ابوالمجد عبد الحق دهلوى كه صد كتاب تاليف دارد، (متوفاى در سال 1052)
22 - شيخ احمد جامى نامقى
23 - شيخ فريد الدين عطار نيشابورى معروف
24 - جلال الدين محمد رومى صاحب مثنوى (متوفا در سال 672)
25 شيخ صلاح الدين صفدى (متوفا در سال 764)
26 - مولوى على اكبر بن اسد الله هندى صاحب كتاب مكاشفات.
27 - شيخ عبد الرحمن، صاحب كتاب مرآة الاسرار.
28 - بعضى از مشايخ شعرانى
29 - يكى از مشايخ مصر به نقل از شيخ ابراهيم حلبى.
30 - قاضى شهاب الدين دولت آبادى صاحب تفسير البحر المواج و كتاب هداية السعداء.
31 - شيخ سليمان قندوزى بلخى، (متوفا در سال 1294)
32 - شيخ عامر بن عامر البصرى صاحب قصيده تائيه «ذات الانوار».
33 - قاضى جواد سابطى
34 - صدرالدين قونوى صاحب تفسير الفاتحه و مفاتيح الغيب.
35 - عبد الله بن محمد مطيرى مدنى مؤلف صحاح الاخبار.
36 - شيخ محمد سراج الدين رفاعى مؤلف صحاح الاخبار.
37 - ميرخواند محمد بن خاوند شاه مؤلف تاريخ روضة الصفا، (متوفا در سال 903)
38 - نضر بن على جهضمى عالم و محدث معروف
39 - قاضى بهلول بهجب افندى مؤلف كتاب محاكمه در تاريخ آل محمد (صلى الله عليه و آله)
40 - شيخ محمد ابراهيم جوينى (متوفا در سال 1176)
41 - شيخ شمس الدين محمد بن يوسف زرندى مؤلف معراج الوصول
42 - شمس الدين تبريزى شيخ جلال الدين رومى
43 - ابن خلكان در وفيات الاعيان تاريخ ولادت آن حضرت را تعيين كرده است.
44 - ابن ارزق درتاريخ ميافارقين.
45 - مولى على قارى صاحب كتاب مرقاة در شرح مشكاة
46 - قطب مدار
47 - ابن وردى مورخ.
48 - شبلنجى مؤلف نور الابصار
49 - سويدى سبائك الذهب
50 - شيخ الاسلام ابراهيم بن سعد الدين.
51 - صدر الائمه موفق بن احمد مالكى خوارزمى
52 - مولى حسين بن على كاشفى مؤلف جواهر التفسير (متوفى سال 906)
53 - سيد على بن شهاب همدانى مؤلف «المودة فى القربى‏»
54 - شيخ محمد صبان مصرى (متوفاى سال 1206)
55 - الناصر لدين الله خليفة عباسى
56 - عبدالحى بن عمار حنبلى مؤلف شذرات الذهب (متوفى در سال 1089)
57 - شيخ عبد الرحمن بسطامى در كتاب درة المعارف
58 - شيخ عبد الكريم يمانى
59 - سيد نسيمى
60 - عماد الدين حنفى
61 - جلال الدين سيوطى
62 - رشيد الدين دهلوى هندى.
63 - شاه ولى الله دهلوى
64 - شيخ احمد فاروقى نقشبندى
65 - ابواالوليد محمد بن شحنه حنفى در تاريخ روضة المناظر.
66 - شمس الدين محمد بن طولون مورخ شهير در كتاب الشذرات الذهبيه (متوفاى سال 953)
67 - شبراوى شافعى رئيس اسبق جامع ازهر و مؤلف كتاب الاتحاف.
68 - يافعى مؤلف تاريخ مرآة الجنان
69 - محمد فريد وجدى در دائرة المعارف.
70 - عالم محقق شيخ رحمة الله هندى مؤلف اظهار الحق
71 - علاء الدين احمد بن محمد السمانى
72 - خير الدين زركلى در كتاب الاعلام ج 6 ص 310
73 - عبد الملك عصامى مكى
74 - محمود بن وهيب القراغولى بغدادى حنفى
75 - ياقوت حموى در معجم البلدان ج 6 ص 175.
76 - مؤلف تاريخ گزيده ص 207 و 208 ط لندن 1910م.
77 - ابوالعباس قرمانى احمد بن يوسف دمشقى در اخبار الدول و آثار الدول
پى‏نوشتها
(1) منتخب الاثر صافى گلپايگانى ص 321 تا 341
(2) همان ص 243 و 244
(3) همان ص 245 و 246
(4) همان ص 320. اثبات الهداة ج 7 ص 139، حديث 683 اربعين خاتون آبادى ص 24 و كتابهاى ديگر.
(5) - منتخب الاثر ص 341 و 343
(6) ينابيع الموده ص 460 منتخب الاثر صافى گلپايگانى ص 342
(7) اثبات الهداة ج 6 ص 342 ب 31 ف 10 ح 116
(8) اثبات الهداة، ج 7، ص 138، ح 682 ب 32، ف 44 و كفاية الاثر و كمال الدين و منتخب الاثر
امامت و مهدويت صفحه 231
حضرت آية الله صافى گلپايگانى.

 
 
 
حق کپی محفوظ . 2007 © خانه فرهنگي دانشجويان ايراني در مالزي